كنيزك بخنديد و آمد دوان * به گلچهر گفت اى شه بانوان
جوانى دژم ره زده بر درست * كه گويى به چهر از تو نيكوترست
ز گيتى بدين در پناهد همى * سه جام مى لعل خواهد همى
بيامد به در با كنيزك به هم * بديد از در باغ ديدار جم
جوانى به آيين ايرانيان * گشاده كش و تنگ بسته ميان
شده زرد گلنارش از درد و داغ * به گرد اندرش گرد مه پر زاغ
بماندش دو گلنار خندان نژند * بجوشيد پولادش اندر پرند
دو گويا عقيق گهرپوش را * كه بد بند مر چشمهء نوش را
به مى در سرشت و به در درشكفت * به پروين بخست و به شكر بسفت
به جم گفت كاى خسته از رنج راه * درين سايگاه از چه كردى پناه
مگر زان پرستنده كام آمدت * كه چون ديديش ياد جام آمدت
كنون گر به باده دلت كرده راى * از اين در بدين باغ خرم درآى
اگر راى مى دارى و روى يار * همت مى بود هم بت مىگسار
جم از پيش دانسته بدكار او * خوش آمدش گفتار و كردار او
بدل گفت كاين ماه بدخيم نيست * ز رازم گر آگه شود بيم نيست
كرا در جهان خوى زشت و نكوست * به هركس گمان آن برد كاندروست
به مردم خردمند نامى بود * كه مردم به مردم گرامى بود
خراميد از آن سايهء سرو و بيد * سوى باغ شد دل به بيم و اميد
چمن در چمن ديد سرو سهى * گرانبار شاخ ترنج و بهى
رخ نار با سيب شنگرفگون * بر آن زخم تيغ و برين رنگ خون
يكى چون دل مهربان كفته پوست * دگر چون شخوده زنخدان دوست
تو گفتى سه غربيب پاشنگ بود * و يا در دل شب شباهنگ بود
همىرفت پيش جم آن سعترى * چمان در چمن همچو كبك درى
چو سروى كه با ماه همسر بود * بر آن مه بر از مشك افسر بود
سر گيس در پاى چنبركشان * خم زلف بر باد عنبرفشان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 419
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤١٩