تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
كنيزك بخنديد و آمد دوان * به گلچهر گفت اى شه بانوان جوانى دژم ره زده بر درست * كه گويى به چهر از تو نيكوترست ز گيتى بدين در پناهد همى * سه جام مى لعل خواهد همى بيامد به در با كنيزك به هم * بديد از در باغ ديدار جم جوانى به آيين ايرانيان * گشاده كش و تنگ بسته ميان شده زرد گلنارش از درد و داغ * به گرد اندرش گرد مه پر زاغ بماندش دو گلنار خندان نژند * بجوشيد پولادش اندر پرند دو گويا عقيق گهرپوش را * كه بد بند مر چشمهء نوش را به مى در سرشت و به در درشكفت * به پروين بخست و به شكر بسفت به جم گفت كاى خسته از رنج راه * درين سايگاه از چه كردى پناه مگر زان پرستنده كام آمدت * كه چون ديديش ياد جام آمدت كنون گر به باده دلت كرده راى * از اين در بدين باغ خرم درآى اگر راى مى دارى و روى يار * همت مى بود هم بت مىگسار جم از پيش دانسته بدكار او * خوش آمدش گفتار و كردار او بدل گفت كاين ماه بدخيم نيست * ز رازم گر آگه شود بيم نيست كرا در جهان خوى زشت و نكوست * به هركس گمان آن برد كاندروست به مردم خردمند نامى بود * كه مردم به مردم گرامى بود خراميد از آن سايهء سرو و بيد * سوى باغ شد دل به بيم و اميد چمن در چمن ديد سرو سهى * گران‌بار شاخ ترنج و بهى رخ نار با سيب شنگرف‌گون * بر آن زخم تيغ و برين رنگ خون يكى چون دل مهربان كفته پوست * دگر چون شخوده زنخدان دوست تو گفتى سه غربيب پاشنگ بود * و يا در دل شب شباهنگ بود همىرفت پيش جم آن سعترى * چمان در چمن همچو كبك درى چو سروى كه با ماه همسر بود * بر آن مه بر از مشك افسر بود سر گيس در پاى چنبركشان * خم زلف بر باد عنبرفشان