در صفت زيبايى دختر كورنگ شاه و آمدن جمشيد به نزد وى
در او خسروى نامور شهريار * شهى كش نباشد به صد شهريار
مر آن شاه را نام كورنگ بود * كزو تيغ فرهنگ بىزنگ بود
يكى دخترش بود كز دلبرى * پرى را به رخ كردى از دلبرى
به كاخ اندرون بت به مجلس بهار * در ايوان نگار و به ميدان سوار
مهش مشكساى و شكر مىفروش * دو نرگس كمانكش دو گل درعپوش
شبستان گلستان به ديدار او * دو زلف و دو رخ مشك و گلنار او
روان را به شمشاد پوينده رنج * خرد را به مرجان گوينده گنج
شده سال آن ماه آراسته * دو هفت و به رخ ماه ناكاسته
يلى گشته مردانه و شيرزن * سوار و سپهدار و شمشيرزن
به تدبير آن دختر دلستان * ز هر بد همى رسته زابلستان
چو جمشيد در زابلستان رسيد * به شهر اندرون روى رفتن نديد
خزان بد شده ز ابر و از باد زفت * سر كوهسار و زمين زربفت
كشيده سر شاخ ميوه به خاك * رسيده به خورشيد خوشه ز تاك
گل از بادهء ارغوانى به رشك * چكان از هوا مهرگانى سرشك
بر سيب لعل و رخ برگ زرد * تن شاخ كوژ و دم باد سرد
رزان ديد بسيار بر گرد دشت * بر آن جويبار رزان برگذشت
دو صف سرو بن ديد بيد و چنار * زده نغز دكانى از هر كنار
ميان آبگيرى به پهناى راغ * شناور در آن آب هرگونه ماغ
خوش آمدش و شد بر دكانى ز راه * بر آسود لختى در آن سايگاه
يكى باغ خرم بد از پيش جوى * در آن دختر شاه فرهنگخوى
مى و ميوه و رود سازان ز پيش * همىخورد مى با كنيزان خويش
پرستندهيى سوى در بنگريد * ز باغ اندرون چهرهء جم بديد
جوانى همه پيكرش پهلوى * فروزان ازو فرهء خسروى
به رخ بر سرشته شده گرد و خوى * چو بر لاله آميخته مشك و مى