تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

در صفت زيبايى دختر كورنگ شاه و آمدن جمشيد به نزد وى

در او خسروى نامور شهريار * شهى كش نباشد به صد شهريار مر آن شاه را نام كورنگ بود * كزو تيغ فرهنگ بىزنگ بود يكى دخترش بود كز دلبرى * پرى را به رخ كردى از دلبرى به كاخ اندرون بت به مجلس بهار * در ايوان نگار و به ميدان سوار مهش مشكساى و شكر مىفروش * دو نرگس كمانكش دو گل درع‌پوش شبستان گلستان به ديدار او * دو زلف و دو رخ مشك و گلنار او روان را به شمشاد پوينده رنج * خرد را به مرجان گوينده گنج شده سال آن ماه آراسته * دو هفت و به رخ ماه ناكاسته يلى گشته مردانه و شيرزن * سوار و سپهدار و شمشيرزن به تدبير آن دختر دل‌ستان * ز هر بد همى رسته زابلستان چو جمشيد در زابلستان رسيد * به شهر اندرون روى رفتن نديد خزان بد شده ز ابر و از باد زفت * سر كوهسار و زمين زربفت كشيده سر شاخ ميوه به خاك * رسيده به خورشيد خوشه ز تاك گل از بادهء ارغوانى به رشك * چكان از هوا مهرگانى سرشك بر سيب لعل و رخ برگ زرد * تن شاخ كوژ و دم باد سرد رزان ديد بسيار بر گرد دشت * بر آن جويبار رزان برگذشت دو صف سرو بن ديد بيد و چنار * زده نغز دكانى از هر كنار ميان آبگيرى به پهناى راغ * شناور در آن آب هرگونه ماغ خوش آمدش و شد بر دكانى ز راه * بر آسود لختى در آن سايگاه يكى باغ خرم بد از پيش جوى * در آن دختر شاه فرهنگ‌خوى مى و ميوه و رود سازان ز پيش * همىخورد مى با كنيزان خويش پرستنده‌يى سوى در بنگريد * ز باغ اندرون چهرهء جم بديد جوانى همه پيكرش پهلوى * فروزان ازو فرهء خسروى به رخ بر سرشته شده گرد و خوى * چو بر لاله آميخته مشك و مى