ببافم يكى ديبهء شاهوار * ز معنيش رنگ و ز گوهر نگار
ز جان آورم تار و پودش فراز * كنم خسروى را بر او بر طراز
مرا جز سخن ساختن كار نيست * سخن هست ليكن خريدار نيست
ز رادان همين شاه ماندست و بس * خريدار ازو بهترم نيست كس
ز نيكو سخن هست پايندهتر * نه ز آن خوشتر و دل گشايندهتر
سخن همچو جان زان نگردد كهن * كه فرزند جانست زيبا سخن
ذكر خروج ضحاك بر جمشيد و افتادن جمشيد به زابلستان
سراينده دهقان مؤبد نژاد * ز گفت دگر مؤبدان كرد ياد
كه بر شاه جم چون برآشفت بخت * به ناكام ضحاك را داد تخت
جهان زير فرمان ضحاك شد * ز هر نامهيى نام جم پاك شد
چو بگرفت گيتى به شاهنشهى * فرستاد نزد شهان آگهى
كه با راى ما هركه دل كرد راست * بجويند جمشيد را تا كجاست
گرش جاى در كه بود چون پلنگ * و گر زير آب اندرون چون نهنگ
به خشكى چو يوزش ببنديد دست * برآريد از آبش چو ماهى به شست
گريزان همىشد جم اندر جهان * پرىوار گشته ز مردم نهان
به شهرى كه رفتى نماندى بسى * بدان تا نشانش نداند كسى
بدينگونه بد تا كه گردنده مهر * بپيمود دو راه راه سپهر
پس از درد بسيار و رنج دراز * بيامد ابر زاولستان فراز
يكى شهر ديد از خوشى چون بهشت * در و دشت و كوهش همه باغ و كشت
نهادش نكو تازه بر نو نوا * زمين خرم آبش سبك خوش هوا
پر از چيز انبوه و مردان مرد * سپاهى و شهرى يلان نبرد