تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
ببافم يكى ديبهء شاهوار * ز معنيش رنگ و ز گوهر نگار ز جان آورم تار و پودش فراز * كنم خسروى را بر او بر طراز مرا جز سخن ساختن كار نيست * سخن هست ليكن خريدار نيست ز رادان همين شاه ماندست و بس * خريدار ازو بهترم نيست كس ز نيكو سخن هست پاينده‌تر * نه ز آن خوش‌تر و دل گشاينده‌تر سخن همچو جان زان نگردد كهن * كه فرزند جانست زيبا سخن

ذكر خروج ضحاك بر جمشيد و افتادن جمشيد به زابلستان

سراينده دهقان مؤبد نژاد * ز گفت دگر مؤبدان كرد ياد كه بر شاه جم چون برآشفت بخت * به ناكام ضحاك را داد تخت جهان زير فرمان ضحاك شد * ز هر نامه‌يى نام جم پاك شد چو بگرفت گيتى به شاهنشهى * فرستاد نزد شهان آگهى كه با راى ما هركه دل كرد راست * بجويند جمشيد را تا كجاست گرش جاى در كه بود چون پلنگ * و گر زير آب اندرون چون نهنگ به خشكى چو يوزش ببنديد دست * برآريد از آبش چو ماهى به شست گريزان همىشد جم اندر جهان * پرىوار گشته ز مردم نهان به شهرى كه رفتى نماندى بسى * بدان تا نشانش نداند كسى بدين‌گونه بد تا كه گردنده مهر * بپيمود دو راه راه سپهر پس از درد بسيار و رنج دراز * بيامد ابر زاولستان فراز يكى شهر ديد از خوشى چون بهشت * در و دشت و كوهش همه باغ و كشت نهادش نكو تازه بر نو نوا * زمين خرم آبش سبك خوش هوا پر از چيز انبوه و مردان مرد * سپاهى و شهرى يلان نبرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 417 | رضا قليخان هدايت