تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
تو زين داستان گنجى اندر جهان * بمانى كه هرگز نگردد نهان همش هركسى يابد از آدمى * هم از برگرفتن نگيرد كمى ز دانش يكى باغ خرم نهى * كه از ميوه هرگز نگردد تهى جهان جاودانه نماند به كس * بهين چيز ازو نام نيكوست بس

در مدح فخر الملوك و السلاطين ابو دلف گويد

فزودم ز جان‌آفرين شاه را * كه زيباست مر خسروى گاه را ملك بودلف شهريار زمين * جهان‌دار ارّانى پاك دين بزرگى كه با آسمان همبرست * ز نسل براهيم پيغمبرست فروغست رايش دل و ديده را * پناهست دادش ستمديده را برد سهم او دل ز غران هژبر * كند قهر او خشك باران ابر عقابيست تيغش كه در مغز و ترگ * بچه فتح باشد ورا خايه مرگ زمينى كه شد جاى ناورد اوى * كند سرمه در ديده مه گرد اوى ستون سپهر روان راى اوست * سر تخت بخت جوان جاى اوست دو دستش تو گويى گه كين و مهر * يكى هست دريا و ديگر سپهر درين موجها گوهر و جود نم * در آن ماه تيغ و ستاره درم كرا راند خشمش فتد در گداز * كرا خواند جودش برست از نياز چنو تاج و اورنگ را شاه نيست * چنو چرخ فرهنگ را ماه نيست هماييست مر چرخ را فر اوى * كه سايه دهد سايه را پر اوى به چوگان چو برداشت گوى زرنگ * ز بيمش بگردد مه نو ز رنگ كمندش چو گيرد نگردد رها * تو گويى كه برداشت ابر اژدها ز چرخ برين تا به ارميده خاك * چه و چند گيتى بدانسته پاك شهى مايهء شاهى و سرورى * به گوهر تكينى و هم گرگرى ز دريا كند در تف تيغ ميغ * ز باران جوشن كند ميغ تيغ نبينى ز خواهنده و ميهمان * تهى بارگاه ورا يك‌زمان