تو زين داستان گنجى اندر جهان * بمانى كه هرگز نگردد نهان
همش هركسى يابد از آدمى * هم از برگرفتن نگيرد كمى
ز دانش يكى باغ خرم نهى * كه از ميوه هرگز نگردد تهى
جهان جاودانه نماند به كس * بهين چيز ازو نام نيكوست بس
در مدح فخر الملوك و السلاطين ابو دلف گويد
فزودم ز جانآفرين شاه را * كه زيباست مر خسروى گاه را
ملك بودلف شهريار زمين * جهاندار ارّانى پاك دين
بزرگى كه با آسمان همبرست * ز نسل براهيم پيغمبرست
فروغست رايش دل و ديده را * پناهست دادش ستمديده را
برد سهم او دل ز غران هژبر * كند قهر او خشك باران ابر
عقابيست تيغش كه در مغز و ترگ * بچه فتح باشد ورا خايه مرگ
زمينى كه شد جاى ناورد اوى * كند سرمه در ديده مه گرد اوى
ستون سپهر روان راى اوست * سر تخت بخت جوان جاى اوست
دو دستش تو گويى گه كين و مهر * يكى هست دريا و ديگر سپهر
درين موجها گوهر و جود نم * در آن ماه تيغ و ستاره درم
كرا راند خشمش فتد در گداز * كرا خواند جودش برست از نياز
چنو تاج و اورنگ را شاه نيست * چنو چرخ فرهنگ را ماه نيست
هماييست مر چرخ را فر اوى * كه سايه دهد سايه را پر اوى
به چوگان چو برداشت گوى زرنگ * ز بيمش بگردد مه نو ز رنگ
كمندش چو گيرد نگردد رها * تو گويى كه برداشت ابر اژدها
ز چرخ برين تا به ارميده خاك * چه و چند گيتى بدانسته پاك
شهى مايهء شاهى و سرورى * به گوهر تكينى و هم گرگرى
ز دريا كند در تف تيغ ميغ * ز باران جوشن كند ميغ تيغ
نبينى ز خواهنده و ميهمان * تهى بارگاه ورا يكزمان