تو كشتيش دين و رهش توشهدان * ره راست باد و خرد بادبان
و گرنه بدان سر نداند رسيد * درين ژرف دريا شود ناپديد
گرت جان گراميست پس داد كن * ز يزدان و بادافرهش ياد كن
ز تو هرچه نتوانى ايزد نخواست * تو آن كن كه فرمودت از راه راست
مپندار جان را كه گردد نه چيز * كه هرگز به چيز او نگردد نه نيز
تباهى به چيزى رسد ناگزير * كه باشد به گوهر تباهىپذير
سخنگوى جان جاودان بود نيست * نه گيرد تباهى نه فرسود نيست
ازين دو برون نيستش سرنبشت * اگر دوزخ جاودان ور بهشت
يكى چاره جستم همى ارجمند * كه نامم شود زو به گيتى بلند
چو مر نامهء رفتنم را نويد * دهند آن دو پيك سياه و سپيد
به رفتن بود خوش دل شاد من * به نيكى كند هركسى ياد من
در صفت وزير سلطان ابو دلف شيبانى
مهى بد سر داد و بنيان دين * گرانمايه دستور شاه زمين
نوشتست بخت از پى كام خويش * به ديوان فرهنگ او نام خويش
به فرّش توان رفت بر مشترى * به نامش توان بست ديو و پرى
به صد لشكر اندر گه رزم و نام * نپرسيد بايد ز كس كو كدام
به بگماز يك روز نزديك خويش * مرا آن گو راد بنشاند پيش
بسى ياد نام نكو رانده شد * بسا دفتر باستان خوانده شد
به من گفت فردوسى پاك مغز * بدادست داد سخنهاى نغز
به شهنامه گيتى بياراسته است * وزان نامه نام نكو خواستهست
تو همشهرى او را و همپيشهاى * چو او در سخن چابك انديشهاى
از آن همزمان نامهء باستان * به نظم آر خرم يكى داستان
بسا نامداران كه بردند رنج * نهانى نهادند هر جاى گنج
سرانجام رفتند و بگذاشتند * نه ايشان نه كس بهره برداشتند