تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
تو كشتيش دين و رهش توشه‌دان * ره راست باد و خرد بادبان و گرنه بدان سر نداند رسيد * درين ژرف دريا شود ناپديد گرت جان گراميست پس داد كن * ز يزدان و بادافرهش ياد كن ز تو هرچه نتوانى ايزد نخواست * تو آن كن كه فرمودت از راه راست مپندار جان را كه گردد نه چيز * كه هرگز به چيز او نگردد نه نيز تباهى به چيزى رسد ناگزير * كه باشد به گوهر تباهىپذير سخنگوى جان جاودان بود نيست * نه گيرد تباهى نه فرسود نيست ازين دو برون نيستش سرنبشت * اگر دوزخ جاودان ور بهشت يكى چاره جستم همى ارجمند * كه نامم شود زو به گيتى بلند چو مر نامهء رفتنم را نويد * دهند آن دو پيك سياه و سپيد به رفتن بود خوش دل شاد من * به نيكى كند هركسى ياد من

در صفت وزير سلطان ابو دلف شيبانى

مهى بد سر داد و بنيان دين * گرانمايه دستور شاه زمين نوشتست بخت از پى كام خويش * به ديوان فرهنگ او نام خويش به فرّش توان رفت بر مشترى * به نامش توان بست ديو و پرى به صد لشكر اندر گه رزم و نام * نپرسيد بايد ز كس كو كدام به بگماز يك روز نزديك خويش * مرا آن گو راد بنشاند پيش بسى ياد نام نكو رانده شد * بسا دفتر باستان خوانده شد به من گفت فردوسى پاك مغز * بدادست داد سخنهاى نغز به شهنامه گيتى بياراسته است * وزان نامه نام نكو خواسته‌ست تو همشهرى او را و هم‌پيشه‌اى * چو او در سخن چابك انديشه‌اى از آن هم‌زمان نامهء باستان * به نظم آر خرم يكى داستان بسا نامداران كه بردند رنج * نهانى نهادند هر جاى گنج سرانجام رفتند و بگذاشتند * نه ايشان نه كس بهره برداشتند