در بهار و خزان
همش عاشقست ابر با درد و رشك * كش از ديده هزمان بشويد به اشك
گهش ساقى و كاردانش بود * گهش چتر و گه سايبانش بود
جهان چونش مردم نباشد كمست * زمين را پرستنده هم مردمست
در تحقيق گوهر جان
چنان دان كه جان برترين گوهرست * نه زين گيتى از گيتى ديگرست
درفشنده شمعيست از جاى پاك * فتاده درين ژرف تارى مغاك
يكى نور بيناى تابندگى * پذيراى بيدارى و زندگى
نه آرام جوى و نه جنبشپذير * نه از جاى بيرون و نى جاى گير
سپهر برين بستهء بند اوست * جهان ايستاده به پيوند اوست
نهان از نگارست ليك آشكار * همىبرگرد گونهگونه نگار
كند در جهان هرچه راى آيدش * رسد در زمان هركجا بايدش
به بيندت و ديدن ورا روى نيست * كشد كوه و همسنگ يك موى نيست
تن او را به كردار جامهست راست * كه گر بفگند ور بپوشد رواست
به جان بين گرامى تن خويشتن * چو جامه كه باشد گرامى به تن
تنت خانهاى دان به باغى درون * چراغش روان زندگانى ستون
فروهشته زين خانه زنجير چار * چراغ اندر آن بسته قنديلوار
صفت جان و تن
هرآنگه كه زنجير شد سست و بند * ز هرگونه ناگه بخيزد گزند
شود خانه ويران و پژمرده باغ * بيفتد ستون و بميرد چراغ
ازآنپس چو پيكر به گوهر سپرد * همان پيشش آيد كز ايدر ببرد
چو درياست گيتى كه او را كنار * برين ژرف درياست جان را گذار
به رفتن رهش نيست زى جاى خويش * مگر كشتى و توشه سازد ز پيش