تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣

در بهار و خزان

همش عاشقست ابر با درد و رشك * كش از ديده هزمان بشويد به اشك گهش ساقى و كاردانش بود * گهش چتر و گه سايبانش بود جهان چونش مردم نباشد كمست * زمين را پرستنده هم مردمست

در تحقيق گوهر جان

چنان دان كه جان برترين گوهرست * نه زين گيتى از گيتى ديگرست درفشنده شمعيست از جاى پاك * فتاده درين ژرف تارى مغاك يكى نور بيناى تابندگى * پذيراى بيدارى و زندگى نه آرام جوى و نه جنبش‌پذير * نه از جاى بيرون و نى جاى گير سپهر برين بستهء بند اوست * جهان ايستاده به پيوند اوست نهان از نگارست ليك آشكار * همىبرگرد گونه‌گونه نگار كند در جهان هرچه راى آيدش * رسد در زمان هركجا بايدش به بيندت و ديدن ورا روى نيست * كشد كوه و همسنگ يك موى نيست تن او را به كردار جامه‌ست راست * كه گر بفگند ور بپوشد رواست به جان بين گرامى تن خويشتن * چو جامه كه باشد گرامى به تن تنت خانه‌اى دان به باغى درون * چراغش روان زندگانى ستون فروهشته زين خانه زنجير چار * چراغ اندر آن بسته قنديل‌وار

صفت جان و تن

هرآنگه كه زنجير شد سست و بند * ز هرگونه ناگه بخيزد گزند شود خانه ويران و پژمرده باغ * بيفتد ستون و بميرد چراغ ازآن‌پس چو پيكر به گوهر سپرد * همان پيشش آيد كز ايدر ببرد چو درياست گيتى كه او را كنار * برين ژرف درياست جان را گذار به رفتن رهش نيست زى جاى خويش * مگر كشتى و توشه سازد ز پيش