تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠

در نعت و منقبت و حكمت گويد

همه بندگانيم و در بند او * خنك آنكه دارد ره پند او ثنا باد بر جان پيغمبرش * محمد فرستاده و رهبرش به دو داد دادار پيغام خويش * بپيوست با نام او نام خويش دل و دنيى از ديو بىبيم كرد * مه آسمان را به دونيم كرد ز هامون به چرخ برين شد سوار * سخن گفت بر عرش پروردگار نمود آنچه بايست هر خوب و زشت * ره دوزخ و راه خرم بهشت پس از او پيمبر نباشد دگر * به آخر زمان مهدى آيد به در بگويد خط و نامهء كردگار * كند رمز دين‌آوران آشكار رسد ز آسمان هر پيمبر فراز * شوند از پس مهدى اندر نماز جهان اى شگفتى به مردم نكوست * چو بينى همه درد مردم ازوست خرد جانور به ز مردم نديد * كه مردم تواند به يزدان رسيد

در صفت آدم

زمين ايزد از مردم آراسته‌ست * جهان كردن از بهر او خواسته‌ست به مردم فرستاد پيغام خويش * ز گيتى ورا خواند همنام خويش به دو داد شاهى ز روى هنر * بدين بيكران گونه‌گون جانور سپهريست نو پرستاره به پاى * جهانيست كوچك رونده ز جاى چو گنجيست در خوب‌تر پيكرى * درو ايزدى گوهر از هر درى مر اين گنج را هركه يابد كليد * در راز يزدانش آيد پديد

و له

ببيند ز اندك سرشت آب و خاك * دو گيتى نگارنده يزدان پاك يكى ديدنى زود فرسودنى * نهان ديگر و جاودان بودنى تنت آينه‌ساز و هر دوجهان * ببين اندر آن آشكار و نهان