در نعت و منقبت و حكمت گويد
همه بندگانيم و در بند او * خنك آنكه دارد ره پند او
ثنا باد بر جان پيغمبرش * محمد فرستاده و رهبرش
به دو داد دادار پيغام خويش * بپيوست با نام او نام خويش
دل و دنيى از ديو بىبيم كرد * مه آسمان را به دونيم كرد
ز هامون به چرخ برين شد سوار * سخن گفت بر عرش پروردگار
نمود آنچه بايست هر خوب و زشت * ره دوزخ و راه خرم بهشت
پس از او پيمبر نباشد دگر * به آخر زمان مهدى آيد به در
بگويد خط و نامهء كردگار * كند رمز دينآوران آشكار
رسد ز آسمان هر پيمبر فراز * شوند از پس مهدى اندر نماز
جهان اى شگفتى به مردم نكوست * چو بينى همه درد مردم ازوست
خرد جانور به ز مردم نديد * كه مردم تواند به يزدان رسيد
در صفت آدم
زمين ايزد از مردم آراستهست * جهان كردن از بهر او خواستهست
به مردم فرستاد پيغام خويش * ز گيتى ورا خواند همنام خويش
به دو داد شاهى ز روى هنر * بدين بيكران گونهگون جانور
سپهريست نو پرستاره به پاى * جهانيست كوچك رونده ز جاى
چو گنجيست در خوبتر پيكرى * درو ايزدى گوهر از هر درى
مر اين گنج را هركه يابد كليد * در راز يزدانش آيد پديد
و له
ببيند ز اندك سرشت آب و خاك * دو گيتى نگارنده يزدان پاك
يكى ديدنى زود فرسودنى * نهان ديگر و جاودان بودنى
تنت آينهساز و هر دوجهان * ببين اندر آن آشكار و نهان