ز گردون شتاب و ز هامون درنگ * ز دريا بخار و ز خورشيد رنگ
وى آورد نيك و بد و خوب و زشت * روان داد و تن كرد و روزى سرشت
چه تارى و روشن چه بالا و پست * نشانهست بر هستيش هرچه هست
نه جايى تهى گفتن از وى رواست * نه ديدار كردن توان كو كجاست
نگارى كجا گوهر آرد همى * نباشد جز آن كو نگارد همى
كه هستند چرخ و زمان رام اوى * نجويد ستاره مگر كام اوى
بزرگيش نايد به وهم اندرون * نه انديشه بشناسد او را كه چون
چراغيست پيش روان از خرد * كه دل ره به يزدان ز نورش برد
روان راست نوحلهاى از بهشت * كه هرگز نه فرسوده گردد نه زشت
جهان را نه بر بيهده كردهاند * تو را نز پى بازى آوردهاند
سخنهاى ايزد نباشد گزاف * ره دهريان دور بفگن ز لاف
در تحقيق گويد
بدان كز چه ايزد جهان آفريد * همان چون به شش روز كرد او پديد
چرا باز تيره كند ماه و تير * فلك درنوردد چو نامه دبير
دم صور بشناس و انگيختن * روانها به تنها درآميختن
همان كشتن و مرگ روز شمار * زمين را كه سازد بد كردگار
زمان چيست بنگر چرا سال گشت * الف نقطه چون بود و چون دال گشت
تن و جان چرا سازگار آمدند * چه افتاد تا هر دو يار آمدند
همه هست در دين و زينسان بسيست * وليك آگه از كارها كم كسيست
اگر كژ اگر راست گويندهاند * همهكس ره راست جويندهاند
به يزدان بدين ره توان يافتن * كه كفرست از آن روى برتافتن
بد و نيك را هر دو پاداشنست * خنك آنكه جانش از خرد روشنست