تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
ز گردون شتاب و ز هامون درنگ * ز دريا بخار و ز خورشيد رنگ وى آورد نيك و بد و خوب و زشت * روان داد و تن كرد و روزى سرشت چه تارى و روشن چه بالا و پست * نشانه‌ست بر هستيش هرچه هست نه جايى تهى گفتن از وى رواست * نه ديدار كردن توان كو كجاست نگارى كجا گوهر آرد همى * نباشد جز آن كو نگارد همى كه هستند چرخ و زمان رام اوى * نجويد ستاره مگر كام اوى بزرگيش نايد به وهم اندرون * نه انديشه بشناسد او را كه چون چراغيست پيش روان از خرد * كه دل ره به يزدان ز نورش برد روان راست نوحله‌اى از بهشت * كه هرگز نه فرسوده گردد نه زشت جهان را نه بر بيهده كرده‌اند * تو را نز پى بازى آورده‌اند سخنهاى ايزد نباشد گزاف * ره دهريان دور بفگن ز لاف

در تحقيق گويد

بدان كز چه ايزد جهان آفريد * همان چون به شش روز كرد او پديد چرا باز تيره كند ماه و تير * فلك درنوردد چو نامه دبير دم صور بشناس و انگيختن * روانها به تنها درآميختن همان كشتن و مرگ روز شمار * زمين را كه سازد بد كردگار زمان چيست بنگر چرا سال گشت * الف نقطه چون بود و چون دال گشت تن و جان چرا سازگار آمدند * چه افتاد تا هر دو يار آمدند همه هست در دين و زين‌سان بسيست * وليك آگه از كارها كم كسيست اگر كژ اگر راست گوينده‌اند * همه‌كس ره راست جوينده‌اند به يزدان بدين ره توان يافتن * كه كفرست از آن روى برتافتن بد و نيك را هر دو پاداشن‌ست * خنك آنكه جانش از خرد روشنست