تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
من به اصل از خور چرخم تو به جنس از دل خاك * من چو تابان ضو نارم تو چو تاريك فحم روى آفاق به من خوب نمايد به تو زشت * ديدهء خلق ز من نور فزايد ز تو نم مر مرا گونهء اسلام و تو را گونهء كفر * مر مرا جامهء شاديست تو را جامهء غم تو به چهر از حبشى فخر به حسن از چه كنى * حبشى را چه رسد حسن اگر هست صنم سپه و خيل نجوم تو كه باشند كه پاك * بگريزند چو خورشيد من افراخت علم گر ز ماه تو شناسند همه‌سال عرب * ز آفتاب من دانند همه‌سال عجم گرچه زرد آمد خورشيد همو به ز مه‌ست * گرچه زرد آمد دينار همو به ز درم ماه تو از ضوء خورشيد من افزايد نور * وز پى خدمت خورشيد كند پشت به خم گر ز خورشيد سبكتر رود او پيك وى است * پيك چبود كه سبكتر نهد از شاه قدم ور به قولم نبوى راضى و خواهى كه بود * در ميان حكم كنى عدل شهنشاه حكم راد بو نصر خليل احمد كز نصرت و حمد * افسر جاه و جلالست و سر ملك و نعم