چو نامه شد دى و اشجار چون حروف سخن * چو نقطه شد دى و افلاك چون خط پرگار
ازوست آمدن ما و بازگشت بدوست * به حشر از وى خيزيم هم صغار و كبار
وز آفتاب كه راندى سخن شنيدم نيز * همو به شغل زمينست تا به دست ادوار
اگرچه ابصار از نور او همىبينند * همو چو بس نگرندش تبه كند ابصار
اگر ز تابش اويست روز پس چه بود * ز سايهء زمىست ار نگه كنى شب تار
زمى بساط خدا آفتاب شمع ويست * مدام تابان بر روى او به برّ و بحار
بساط نه از پى شمعست بلكه شمع مدام * ز بهر روى بساطست خلق را هموار
بديد مغ كه زمى به به قبلگى ز آتش * بماند حجتش و عاجز آمد از گفتار
مقر ببود كه دين حقيقت اسلامست * محمدست بهين ز انبيا و از اخيار
مرا چنين هنر از فر شاه عادل دان * دگر ز فضل گزين قاضى افسر احرار
جليل سيد ابو نصر احمد بن على * سر همه وزرا شمع دهر و فخر تبار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٠٢