هم آفتاب چو پيغمبريست ز ايزد عرش * كه معجزستش دادن به ديدهها ديدار
چنو برآيد پيشى گرند حيوان خوش * چنو فرو شد گردند مار جان اوبار
چو آمريست ز يزدان كجا بدانيك امر * دو صد هزار همى نبت خيزد و اثمار
يكى به ديگر طعم و يكى به ديگر لون * يكى به ديگرسان و يكى به ديگر سار
چو عارضيست سپاه نبات را كه به عرض * گه بهار بيايد به دشت و كوه و به غار
حصاربند مه دى كه ساخت گلها را * گشايد و همه را آورد برون ز حصار
گر اين هنر همه مر آفتاب و آتش راست * بهست قبلهء من پس بر اين مكن انكار
جواب دادم و گفتم كنون تو فضل زمين * شنو يكايك و بر حجتم خرد بگمار
زمين چه باشد اگر زير آتشست كه او * فروتنست و فروتن بدن نباشد عار
اگر به جستن آتش رسول گشت كليم * هم آتش آمد كز تف زبانش كرد فگار
و گر به دو كرد ايزد ندا به گاه خليل * نگفت جز به زمى گاه نوح كآب بر آر
گذار مؤمن و كافر به حشر جمله بر اوست * همو در آخر در دوزخست با كفار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 400
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٠٠