تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
گفتش زمين كه نيست مرا ز آن دما گنه * يكسر گنه‌تر است كه پاك از تو بد قضا گفت آسمان به من نرسد دست هيچ‌كس * تو زير پايى و همه دستى به تو رسا گفت آسمان مدام به جايى تو من دوان * من چون كسى درستم و تو همچو مبتلا گفتش زمين كه پادشهم من ، تو چاكرى * باشد رونده چاكر و بر جاى پادشا گفت آسمان خداى مرا پيش از تو كرد * تو پس‌ترستى از من و نار و هواى و ما گفتش زمين ز حيوان انسان پسين‌ترست * ليك او به‌ست از همه در دانش و دها چون جنگشان دراز ببد ناگهان زمان * آمد ميانشان در و گفت اين جدل چرا صلح آوريد هر دو و بر صلح تا ابد * دايم وفا كنيد ميازيد زى جفا نيكوتر از وفا مشناسيد ز آنكه هست * كردن وفا طريق و وفى مير ابو الوفا مير جليل سيد اوحد سپهر فضل * و الا مطهر ملك اصل ملك لقا آن دانش آورى كه رزين فهم فيلسوف * در بحر دانشش نتواند زدن شنا هستيش گر پذيرد صورت هنرش جسم * ترسد ازين قضا و شود تنگ از آن فضا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 397 | رضا قليخان هدايت