نتوان شمرد ازين دو كه فضل كدام بيش * كاندر شمارشان نتوان يافت انتها
اندر حكايتست كه مر هر دو را گهى * بد در سخن جدل ز ره فخر و كبريا
گفت آنكه آسمان به زمين كز تو من بهام * كم فضل از تو بيش و فراوان به صد گوا
از حركت عظيم زمان را منم اصول * وز حكمت خداى جهان را منم بنا
مأواى گوى و چوگان ميدان مرمرم * چوگان ز سيم ساده و گويم ز كهربا
گه ديبه كبودم ازو پاك كرده گرد * گه باغ سبز و ريخته گل گرد او صبا
كرسى و عرش و لوح و قلم جمله در من است * هم خلد عدن ايزد و هم سدر منتها
جبريل با براق ز من آمدند زير * سوى من آمدست به معراج مصطفى
از من نزول كرد به امر خداى فرد * فرقان احمد نبى و تيغ مرتضى
گفتش زمى كه اين صلف و عجب و كبر چند * خاموش باش و بس كن ازين بيهده هذا
من خود بهام ز تو كه نه بر توست بر من است * هم جن و انس و حيوان هم نبت و هم نما
هم عين آب حيوان هم بحرهاى در * هم جمع كان گوهر هم گونهگون غذا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٩٤