تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
گفتش زمين كه قحط و و با هم ز تو بود * چه حكمتست قحط و برآوردن و با حكمت بود كه از تو مدام ابلهى به عزّ * دانايى اوفتاده به صد شدت و شقا گفت آسمان مرا ز تو هيبت فزون از آنك * بر سرم اژدهاست ميان شير بابلا گفتش زمى يكيست تو را اژدها و شير * بيشست صد هزار مرا شير و اژدها گفت آسمان ز قدرت جبار من مدام * گردنده‌ام معلق بىجاى و اتكا گفتش زمى اگر تو به گردش معلقى * من نيز هم معلقم استاده در هوا گفت آسمان ز من نتوانى تو داد و من * بدهم ولايت از تو بهر شاه كم رضا گفتش زمين كه ملك خدايم نه ملك تو * نتوانيم تو داد به كس كو دهد عطا گفت آسمان چو خانه‌ست آفاق و تو چو بوم * من سقف بر سر تو توام چون به وى كفا گفتش زمين كه اصل همه خانه بومشست * پس بوم بهتر ارچه بود سقف بر علا من نقطه‌ام تو دايره‌اى و گه روش * بىنقطه اوفتد ز خط دايره خطا گفت آسمان نريخت به من بر دما هگرز * بر تو بسيست ريخته از مؤمنان دما