تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢

و له ايضا

بزاد مادر طبعم چو دخترى در حال * به دست تربيت مهرپرورى دهمش بپرورم چو جگرگوشگان به خون دلش * بدان اميد كه روزى به همسرى دهمش چو از سراچهء طبع آرمش برون بر سر * سپيد و پاك چو كافور چادرى دهمش به دست لطف بر آرايمش چنان كاو را * گران ندارى اگر خود به كشورى دهمش به قدر لايق آنگاه خواهمش كابين * به هر طريق كه باشد به شوهرى دهمش ور او نه درخور او داردش چه عيب آيد * كزوش باز ستانم به ديگرى دهمش
* * *
من گرنه همچو ذره هوا باره بودمى * گرد جهان چرا شده آواره بودمى در گوشم ار بدى سخن عقل گوشوار * بر ساعد سپهر چو مهپاره بودمى نان‌پاره داد چرخ تو را و مرا نداد * دادى به من هم ار چو تو پتياره بودمى در ملك‌شاه بودمى آخر به قدر خويش * هم كاره‌اى اگر چو تو آن كاره بودمى
* * *
نظام الدّين تو را وصفيست در بخل * بگويم گرچه از من خشمت آيد به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمى * كه تارى ريسمان در چشمت آيد

رباعى

اى چرخ ز گردش تو خرسند نىام * آزادم كن كه لايق بند نىام ور ميل تو با بىخرد و نادانست * من نيز چنان اهل و خردمند نىام
* * *
چشمم كه هميشه جوى خون آيد ازو * سيلاب سرشك لاله‌گون آيد ازو زان ترس نگريم كه خيال رخ تو * با اشك مبادا كه برون آيد ازو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 392 | رضا قليخان هدايت