تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

و له ايضا

به دود عود همىماند ابر و اين عجبست * كه دود عود به كافور باشد آبستن چنين كه جوشن سيمين آب مىبينم * چگونه كار كند تيغ خور بر آن جوشن به آب بنگر و ياد آور از شهان قديم * به زال ماند در بند مانده از بهمن برهنه بود جهان مدتى و درزى ابر * بدوخت از پى عالم سفيد پيراهن اگر نه چشمهء خضرست و پردهء ظلمات * چرا در ابر نهانست چشمهء روشن ببست آب روان آن‌چنان كه گويى هست * به‌سان خنجر خسرو هم آب و هم آهن چراغ روز نمىتابد از سپهر بخواه * چراغ مى كه پر از ظلمتست خانهء تن بيار بادهء روشن اگرچه تيره هواست * كه چون پياله به مى روشنست ديدهء من

و له ايضا

دگر باز آمد آن موسم كه در باغ * نشيند غنچهء گل در عمارى شود بويا به طبع ار خود گلى را * به نوك خامه بر كاغذ نگارى همىماند بدان شاخ گل از دور * چو درجنباندش باد بهارى كه خفته دلبر خود را تو خواهى * كه نرمك‌نرمك از خوابش برآرى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 391 | رضا قليخان هدايت