و له ايضا
به دود عود همىماند ابر و اين عجبست * كه دود عود به كافور باشد آبستن
چنين كه جوشن سيمين آب مىبينم * چگونه كار كند تيغ خور بر آن جوشن
به آب بنگر و ياد آور از شهان قديم * به زال ماند در بند مانده از بهمن
برهنه بود جهان مدتى و درزى ابر * بدوخت از پى عالم سفيد پيراهن
اگر نه چشمهء خضرست و پردهء ظلمات * چرا در ابر نهانست چشمهء روشن
ببست آب روان آنچنان كه گويى هست * بهسان خنجر خسرو هم آب و هم آهن
چراغ روز نمىتابد از سپهر بخواه * چراغ مى كه پر از ظلمتست خانهء تن
بيار بادهء روشن اگرچه تيره هواست * كه چون پياله به مى روشنست ديدهء من
و له ايضا
دگر باز آمد آن موسم كه در باغ * نشيند غنچهء گل در عمارى
شود بويا به طبع ار خود گلى را * به نوك خامه بر كاغذ نگارى
همىماند بدان شاخ گل از دور * چو درجنباندش باد بهارى
كه خفته دلبر خود را تو خواهى * كه نرمكنرمك از خوابش برآرى