وين چه ژاژست دگرباره كه ابيات مديح * گر بود هفت فرستى به تقاضا هفتاد
پس بدين هم نشوى قانع و از پى تازى * بهسوى خانهء ممدوح چو تيرى ز گشاد
همچو آيينه نهى در رخ او پيشانى * او ز تو شرم كند همچو عروس از داماد
و آن به مشنو كه بگويند فلان شخص به شعر * از فلان شاه به خروار زر و سيم ستاد
كان پى مصلحت خويش همانا گفتند * كه نبودند ز بند طمع و حرص آزاد
ور نه با جود طبيعى ز پى راحت خلق * من بر آنم كه كس از مادر ايام نزاد
ور كسى زاد به بخت منش از روى زمين * چرخ ببريد به يكبار مگر نسل و نژاد
آنچه مقصود ز شعرست چو در گيتى نيست * شاعران را همه زين كار خدا توبه دهاد
و له ايضا
اى نظير تو در انديشه چو تقدير محال * داده ايزد همه چيزيت مگر شبه و مثال
باد فراش پرير از سر گستاخ روى * خاك درگاه تو مىرفت به گيسوى شمال
فلكش گفت مرو پيش كه آنجا كه تويى * مرغ انديشه نيارد كه بجنباند بال
تا كه پوشيدگى ذات تواش روشن شد * از حيا گشت سيهروى شب مشكين خال