تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠

و له

زهى خوش آمده رويت مرا چو جان در چشم * چه ناخوش‌ست مرا بىرخت جهان در چشم به عشق روى تو گر جان زيان كنم شايد * كه عاشقان را نايد چنان زيان در چشم تو را چنان كه تويى خود چگونه بتوان ديد * چه ممكنست ببستن خيال جان در چشم ز آب ديده به چشمم درون لطيف‌ترى * از آن سبب كه تو نايى و آيد آن در چشم ز روى خوب تو بازار حسن گرم شدست * كه سيم اشك مرا شد چنين روان در چشم كنم ز ابروى و زلف تو ياد چون آمد * مرا كمان و كمند خدايگان در چشم

و له ايضا

برخى آن عارض چون ياسمين * جان من و صد چو من اى نازنين عشق من و حسن تو در عهد خويش * هيچ‌يكى زين دو ندارد قرين حسن نبايد كه بود بيش از آن * عشق نشايد كه بود بيش ازين آن لب و خط بين كه تو گويى فتاد * رهگذر مورچه بر انگبين خاتم خوبيست دهانت كه هست * حلقهء او لعل و زمرد نگين گرد دهان تو خطى خوش نوشت * سوى رخت آن دو لب شكرين نيست از آن نقطه چنين خط عجب * ز آنكه خط از نقطه بخيزد يقين كى كنم از دست رها دامنت * گرچه به خون برزنيم آستين دور مگردان ز خودم تا نهم * پيش تو چون زلف تو سر بر زمين