و له
زهى خوش آمده رويت مرا چو جان در چشم * چه ناخوشست مرا بىرخت جهان در چشم
به عشق روى تو گر جان زيان كنم شايد * كه عاشقان را نايد چنان زيان در چشم
تو را چنان كه تويى خود چگونه بتوان ديد * چه ممكنست ببستن خيال جان در چشم
ز آب ديده به چشمم درون لطيفترى * از آن سبب كه تو نايى و آيد آن در چشم
ز روى خوب تو بازار حسن گرم شدست * كه سيم اشك مرا شد چنين روان در چشم
كنم ز ابروى و زلف تو ياد چون آمد * مرا كمان و كمند خدايگان در چشم
و له ايضا
برخى آن عارض چون ياسمين * جان من و صد چو من اى نازنين
عشق من و حسن تو در عهد خويش * هيچيكى زين دو ندارد قرين
حسن نبايد كه بود بيش از آن * عشق نشايد كه بود بيش ازين
آن لب و خط بين كه تو گويى فتاد * رهگذر مورچه بر انگبين
خاتم خوبيست دهانت كه هست * حلقهء او لعل و زمرد نگين
گرد دهان تو خطى خوش نوشت * سوى رخت آن دو لب شكرين
نيست از آن نقطه چنين خط عجب * ز آنكه خط از نقطه بخيزد يقين
كى كنم از دست رها دامنت * گرچه به خون برزنيم آستين
دور مگردان ز خودم تا نهم * پيش تو چون زلف تو سر بر زمين