تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
حاصل كار چو جز بىخبرى چيزى نيست * خنك آن را كه ز اوضاع جهان بىخبرست بال مرغ طرب از بادهء رنگين رويد * داند اين آنكه خرد سوى دلش راهبرست خود مشو دور بيا تازه‌گل سرخ ببين * كز نشاط مى رنگين همه تن بال‌وپرست

در مذمت شعر و شاعرى

يا رب اين قاعدهء شعر به گيتى كه نهاد * كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد اى برادر به جهان بدتر ازين كارى نيست * هان و هان تا نكنى تكيه بر اين بىبنياد در فلك نيز عطارد ز پى شومى شعر * يابد از سوزش دل هر دو مهى صد بيداد گفتنش كندن جانست و نوشتن غم دل * محنت خواندنش آن به كه نيارى در ياد اين چه صنعت بود آخر بنگويى كه از آن * در همه عمر يكى لحظه نباشى دلشاد خود از آن كس چه بكاهد كه تو گوييش بخيل * يا بر آن كس چه فزايد كه تواش خوانى راد كاغذى پر كنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغذ زر نفرستاد آن نه خود حجت شرعى نه خط ديوانيست * پس از آن خط به تو چيزيش چرا بايد داد