تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦

و له

ساليست كه پاى در گلى نيست مرا * در سر هوس دل‌گسلى نيست مرا در عشق بتى پار زيان كردم دل * هر سال به تازگى دلى نيست مرا
* * *
بر ما رقم خطاپرستى همه هست * ناكامى و عشق و تنگدستى همه هست بااين‌همه در ميانه مقصود تويى * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
* * *
تن دردادم به درد عاشق‌فگنت * دل بنهادم به فرقت دل شكنت يا دور فلك باز رهاند ز خودم * يا آه سحر باز رساند به منت

در هجو سديد الدّين اعور گفته

قلب تو ز نور معرفت عور چراست * بينى تو بر روى تو چون گور چراست ابليس اگر نيستى اى مردك زشت * پس راست بگو چشم چپت كور چراست
* * *
ايزد دلكى مهرفزايت بدهاد * زين به نظرى به اين گدايت بدهاد خوبى و خوشى و دل‌فريبى و جمال * دارى همه جز وفا خدايت بدهاد
* * *
صد باره وجود را فروبيخته‌اند * تا همچو تو صورتى برانگيخته‌اند سبحان اللّه ز فرق سرتاپايت * در قالب آرزوى من ريخته‌اند
* * *
بر من چو فراقت اى بهشتى گذرد * روزم به فغان شبم به زشتى گذرد دور از تو چنان اشك ز چشمم خيزد * كز تاركم آسمان به كشتى گذرد
* * *
سوداى ميان تهى ز دل بيرون كن * از ناز بكاه و بر نياز افزون كن استاد تو عشقست بدانجا چو رسى * او خود به زبان حال گويد چون كن
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 386 | رضا قليخان هدايت