و له
ساليست كه پاى در گلى نيست مرا * در سر هوس دلگسلى نيست مرا
در عشق بتى پار زيان كردم دل * هر سال به تازگى دلى نيست مرا
* * *
بر ما رقم خطاپرستى همه هست * ناكامى و عشق و تنگدستى همه هست
بااينهمه در ميانه مقصود تويى * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
* * *
تن دردادم به درد عاشقفگنت * دل بنهادم به فرقت دل شكنت
يا دور فلك باز رهاند ز خودم * يا آه سحر باز رساند به منت
در هجو سديد الدّين اعور گفته
قلب تو ز نور معرفت عور چراست * بينى تو بر روى تو چون گور چراست
ابليس اگر نيستى اى مردك زشت * پس راست بگو چشم چپت كور چراست
* * *
ايزد دلكى مهرفزايت بدهاد * زين به نظرى به اين گدايت بدهاد
خوبى و خوشى و دلفريبى و جمال * دارى همه جز وفا خدايت بدهاد
* * *
صد باره وجود را فروبيختهاند * تا همچو تو صورتى برانگيختهاند
سبحان اللّه ز فرق سرتاپايت * در قالب آرزوى من ريختهاند
* * *
بر من چو فراقت اى بهشتى گذرد * روزم به فغان شبم به زشتى گذرد
دور از تو چنان اشك ز چشمم خيزد * كز تاركم آسمان به كشتى گذرد
* * *
سوداى ميان تهى ز دل بيرون كن * از ناز بكاه و بر نياز افزون كن
استاد تو عشقست بدانجا چو رسى * او خود به زبان حال گويد چون كن
* * *