تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
مرغى چنين شگرف كه در حد خود تويى * پروانه را به هم‌نفسى چون گزيده‌اى آرى تو خود چو از مگسى زاده‌اى به اصل * امروز نيز با مگسى آرميده‌اى

قطعات و رباعيّات

خوش آنكه مهتر و كهتر ز من همىپرسند * كه در حق تو فلانى چه مكرمت فرمود تو خود نگويى كاين غلتبان درين مدت * به كيل آب و به گز ماهتاب مىپيمود من آن خويش بگفتم دگر تو خود دانى * قلاده نيم گسل گشت و شير خشم‌آلود

و له ايضا

احمقا آن روز در چشم منست * كت گرفته ريش هر سو چون كشند گه به درهء تاركت اصلع كنند * گه به سيلى گردنت در خون كشند اين تجملهاى دزديده ز وقف * يك‌يك از دست زنت بيرون كشند
* * *
ايا ساده‌رو و ساده‌دل اين لعين را * ندانى كه او خرس نر را ربايد برادر مخوانش كه اين بىمحابا * نودساله مسكين پدر را ربايد

در هجو طبيبى گفته

افضل الدّين پى صناعت طب * نيك داند همه كثير و قليل او ز در نانهاده پاى برون * اندر آيد ز بام عزراييل