مرغى چنين شگرف كه در حد خود تويى * پروانه را به همنفسى چون گزيدهاى
آرى تو خود چو از مگسى زادهاى به اصل * امروز نيز با مگسى آرميدهاى
قطعات و رباعيّات
خوش آنكه مهتر و كهتر ز من همىپرسند * كه در حق تو فلانى چه مكرمت فرمود
تو خود نگويى كاين غلتبان درين مدت * به كيل آب و به گز ماهتاب مىپيمود
من آن خويش بگفتم دگر تو خود دانى * قلاده نيم گسل گشت و شير خشمآلود
و له ايضا
احمقا آن روز در چشم منست * كت گرفته ريش هر سو چون كشند
گه به درهء تاركت اصلع كنند * گه به سيلى گردنت در خون كشند
اين تجملهاى دزديده ز وقف * يكيك از دست زنت بيرون كشند
* * *
ايا سادهرو و سادهدل اين لعين را * ندانى كه او خرس نر را ربايد
برادر مخوانش كه اين بىمحابا * نودساله مسكين پدر را ربايد
در هجو طبيبى گفته
افضل الدّين پى صناعت طب * نيك داند همه كثير و قليل
او ز در نانهاده پاى برون * اندر آيد ز بام عزراييل