تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١

در مدح اتابك قزل ارسلان گويد

چون شب به آفتاب رخ شاه داد جان * يكرنگ شد قباى گهر بفت آسمان صبح سپيد ناصيه چون پنبهء زده * خيط دورنگ زه شد و قد افق كمان مشغول پنبه چرخ و ندانسته كافتاب * فرموك اخترانش بدزدد ز دوكدان نور محيط تاختن آورد تا به عجز * آواره گشت سايهء مركز ز خانمان طفلان چرخ تختهء مينا به زير كش * ماه دوتا چو پير معلم در آن ميان در گرد قطب چرخ‌زنان نعش ناقه شكل * چرب آخورى گذاشته چون راه كهكشان من كآن‌چنان بديدم جستم ز جا چو برق * زين بسته بر دوكوههء برقى شدم روان كوهى كه داشت بر كتف چار باد زين * چرخى كه بود بر زبر چار مه چمان شيرى غزال گردن و گورى گوزن چشم * مرغى بهيمه صورت و ديوى فرشته جان آهيخته چو هندوى محرور ساق و گوش * واكنده همچو زنگى مرطوب يال و ران گردن چو نيم قوس و در آهنگ تك چنان * كز نيم قوس چرخ جهد ناوك كمان برساخته ز جبههء غرا و گوش تيز * برقى كزو دو پيكر الماس شد عيان طيرى هماى سايه كه خاصيت دمش * از چرم فيل بركند اعصاب و استخوان چون عنكبوت جولهه چالاك و تيزپاى * تن بر مثال ماله و كف همچو ريسمان گر ريسمان نداشت در امعا چو عنكبوت * چندين هزار نخ چه برافگند از دهان بر پشت او چو قد دو پيكر به عقد عهد * در يك كمر كشيده زمين و آسمان ميان در پيش من رهى كه ز بالاى پشتهاش * گويى به عرش باز نهادند نردبان بادش چو طبع طفلان آشوب را سبب * كوهش چو فرق پيران كافور را مكان در آبگير او سمك الارض معتكف * بر تيغ كوه او ملك‌الموت ديده‌بان نسپرده پاى غول مطافش به آزمون * نبسوده بال ديو مطارش به امتحان همچون تنور توفان عرض ارس مرا * بحرى نموده زير نهنبن شده نهان معمار زمهرير پلى بسته بود سست * از آبگينه بر زبر قلزم روان اركان او چو خاطر من بود بىثبات * اعضاى او چو بازوى من بود ناتوان عراده‌هاى باد ببسته ره حذر * نفاطه‌هاى برق بخسته رخ امان