در مدح اتابك قزل ارسلان گويد
چون شب به آفتاب رخ شاه داد جان * يكرنگ شد قباى گهر بفت آسمان
صبح سپيد ناصيه چون پنبهء زده * خيط دورنگ زه شد و قد افق كمان
مشغول پنبه چرخ و ندانسته كافتاب * فرموك اخترانش بدزدد ز دوكدان
نور محيط تاختن آورد تا به عجز * آواره گشت سايهء مركز ز خانمان
طفلان چرخ تختهء مينا به زير كش * ماه دوتا چو پير معلم در آن ميان
در گرد قطب چرخزنان نعش ناقه شكل * چرب آخورى گذاشته چون راه كهكشان
من كآنچنان بديدم جستم ز جا چو برق * زين بسته بر دوكوههء برقى شدم روان
كوهى كه داشت بر كتف چار باد زين * چرخى كه بود بر زبر چار مه چمان
شيرى غزال گردن و گورى گوزن چشم * مرغى بهيمه صورت و ديوى فرشته جان
آهيخته چو هندوى محرور ساق و گوش * واكنده همچو زنگى مرطوب يال و ران
گردن چو نيم قوس و در آهنگ تك چنان * كز نيم قوس چرخ جهد ناوك كمان
برساخته ز جبههء غرا و گوش تيز * برقى كزو دو پيكر الماس شد عيان
طيرى هماى سايه كه خاصيت دمش * از چرم فيل بركند اعصاب و استخوان
چون عنكبوت جولهه چالاك و تيزپاى * تن بر مثال ماله و كف همچو ريسمان
گر ريسمان نداشت در امعا چو عنكبوت * چندين هزار نخ چه برافگند از دهان
بر پشت او چو قد دو پيكر به عقد عهد * در يك كمر كشيده زمين و آسمان ميان
در پيش من رهى كه ز بالاى پشتهاش * گويى به عرش باز نهادند نردبان
بادش چو طبع طفلان آشوب را سبب * كوهش چو فرق پيران كافور را مكان
در آبگير او سمك الارض معتكف * بر تيغ كوه او ملكالموت ديدهبان
نسپرده پاى غول مطافش به آزمون * نبسوده بال ديو مطارش به امتحان
همچون تنور توفان عرض ارس مرا * بحرى نموده زير نهنبن شده نهان
معمار زمهرير پلى بسته بود سست * از آبگينه بر زبر قلزم روان
اركان او چو خاطر من بود بىثبات * اعضاى او چو بازوى من بود ناتوان
عرادههاى باد ببسته ره حذر * نفاطههاى برق بخسته رخ امان