به طبع چرخ كمان شكل ما كيست چو زه * كه بدرگست چو بهرام و ناحفاظ چو تير
چو تيغ چوبين در عهد ما اميرانند * كه نانشان نتوان زد بههيچوجه به تير
درازگوشى بر چار پايى افتاده * درازگوش امير و چهار پاى سرير
من از تحير اين حال بر سر آتش * من از تعجب اين نقش در خوى تشوير
در آن ميانه يكى در بكوفت گفتم كيست * جواب داد كه : ابشر على قدوم بشير
نسيموار بجستم به فتح باب از جاى * چو ديدم ابرى چون دست آفتاب مطير
يكى شكفته گلستان به پيش من بنهاد * كه آسمانش لقب سدره داد و خاك سدير
گرفته روح بر اغصان نخلهاش كنام * شنوده عقل ز منقار بلبلانش صفير
فتاده ميوه شاخش به ساكنان دماغ * رسيده سايهء برگش به ساكنان ضمير
شكوفههاش فروزان به زير برقع برگ * چو از وقايهء ظلمت جبين بدر منير
چه بود نوبر بستان طبع مير انام * كه در علوم امامست و در كلام امير
درو ز هر ورقى ياد كرده بود رموز * كه عذر ترك موالاتشان بود تفسير
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 378
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٧٨