تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
چه از دشنام او در جنگ گوش من شكر خايد * دهان برهم زنم گويم زهى شيرينى جنگش چو زر فرزند سنگ آمد چرا مشفق نمىگردد * برين رخسارهء زرين دل بىرحم چون سنگش دل و دينم به يغما برد و پس تاوانش بستانم * چو بر لشكر گه يغما حشر سازد شه زنگش زرشك صورت او روح مانى آب شد جمله * بدان تا فرصتى يابد بشويد نقش ارژنگش

و له ايضا

دوش چو اين شهسوار چرمهء ابلق * از قربوس غروب گشت معلق شام سيه گر به زيردست برون داد * مهرهء اصفر ز طرف رقعه ازرق سقف جهان‌پوش پر ز نرگسه ديدم * چون طبق سبز پرزراير زيبق گشت پديد از نقاب گيسوى ظلمت * گردن اين رخش تيزگام مطوق همچو نشان حق از ميانهء باطل * يا چو خيال صواب در دل احمق با فلكم زين قبل مناظره افتاد * ورچه مقالات هر دو بود مصدق گفتمش اين حلقه چيست گوش فلك را * گفت كه نعل سمند صدر موفق بار معانى دو مغزه بست چو بادام * هركه به مدحش دهان گشاد چو فستق موسم باده‌ست و كار باده درين فصل * از همگان لايق آمد و ز تو اليق باربدى را بخوان كه زير نزارش * زار بنالد چو عاشقان مشوق فتنهء او در غنا چو حكم تو جارى * زخمهء او بر نوا چو امر تو مطلق ساقى گل‌رخ به دست بادهء گلرنگ * ماه مدوّر نهان به مشك محلّق طرف لبش خالى از هلال مقير * گرد گلش گردى از عبير مسحق
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 380 | رضا قليخان هدايت