از مه نقاب طرهء شبرنگ باز كن * تا برنيايد از تتق خاور آفتاب
چاكر شو آفتاب فلك را از آنكه هست * در پيش آفتاب زمين چاكر آفتاب
درياى فضل و گوهر افضال شمس دين * كز كان راى اوست كمين گوهر آفتاب
در تجريد و تفريد گويد
آن را كه چار گوشهء عزلت ميسرست * گو پنج نوبه زن كه شه هفت كشورست
بگذر ز طبع و چرخ كه بستان سراى انس * برتر ز طاق و طارم اين هفتمنظرست
گر بوى كام هست نه زين هفت مدخلست * ور عقد انس هست نه زين چار گوهرست
گويند ابر منت دريا بود به جود * هم هرزهايست ور نه چرا دامنش ترست
گاوى نشان دهند برين قلزم نگون * ليكن نه پرچمست مر او را نه عنبرست
در شط حادثات برون آى از لباس * كاول برهنگيست كه شرط شناورست
خلقان به رنگريز طبيعت مده از آنك * هر دست رنگ او ز نخستين سيهترست
جبريل ميزبان مسيحست بر فلك * در خورد همطويلگى زر سم خرست
فصاد روزگار به زهرآب داده نيش * تو شادمان و غره كه گويش معنبرست
گفت آفت سرست و خموشى خلاص جان * در اختيار ازين دو يكى تن مخيرست