تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
از مه نقاب طرهء شبرنگ باز كن * تا برنيايد از تتق خاور آفتاب چاكر شو آفتاب فلك را از آنكه هست * در پيش آفتاب زمين چاكر آفتاب درياى فضل و گوهر افضال شمس دين * كز كان راى اوست كمين گوهر آفتاب

در تجريد و تفريد گويد

آن را كه چار گوشهء عزلت ميسرست * گو پنج نوبه زن كه شه هفت كشورست بگذر ز طبع و چرخ كه بستان سراى انس * برتر ز طاق و طارم اين هفت‌منظرست گر بوى كام هست نه زين هفت مدخلست * ور عقد انس هست نه زين چار گوهرست گويند ابر منت دريا بود به جود * هم هرزه‌ايست ور نه چرا دامنش ترست گاوى نشان دهند برين قلزم نگون * ليكن نه پرچمست مر او را نه عنبرست در شط حادثات برون آى از لباس * كاول برهنگيست كه شرط شناورست خلقان به رنگ‌ريز طبيعت مده از آنك * هر دست رنگ او ز نخستين سيه‌ترست جبريل ميزبان مسيحست بر فلك * در خورد هم‌طويلگى زر سم خرست فصاد روزگار به زهرآب داده نيش * تو شادمان و غره كه گويش معنبرست گفت آفت سرست و خموشى خلاص جان * در اختيار ازين دو يكى تن مخيرست