تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
زورق ز آب ديده كن و در نشين از آنك * درياى آتشين تو دشوار معبرست رخ پرسرشك كن چو فلك وقت شام از آنك * بر هجر روز اشك شفق نيز احمرست از سرو تا به سوسن آزاد كس نماند * الا دلى كه بندهء شاه مظفرست

و له ايضا

سنبل بدميد از گل آن سرو و صنوبر * آباد صنوبر به چنان سنبل نوبر او شاهد و آنگه نسب حور به كشمير * او حاضر و آنگه صفت سرو به كشمر با صورت او باد شمر در كف مانى * با چهرهء او خاك‌فشان بر سر آزر آن چشم كزو هوش حذر ماند و واله * آن لب كه ازو گوش گهر چيند و شكر تو جزع همىخوانى و من جان منقش * تو لعل همىگويى و من عقل مصور

و له ايضا

چون خرقه گشت بر كتف شب رداى قار * شد غرق در غلالهء زر فرق كوهسار من نيز هم سوار شدم بر براق عزم * چون كاروان شاه همىبرنهاد بار در پيش من رهى كه ز تندى پشته‌هاش * اوهام را كريوهء كيوان نمود غار از خار و سنگريزهء دستش خجل شده * زوبين تاب خورده و شمشير آبدار مردم‌گداز گشته زمينش اثير شكل * نيزه‌گذار بوده سمومش شهاب‌وار تفته ز تاب مهر برين‌گونه دوزخى * كرده نوند من چو سمندر بر او گذار گامى همىگذارد گشاده‌تر از اجل * اندر رهى درازتر از قد انتظار راجع نبود عزمم اگر نه كفم بر او * در دم سال نامده بستى مهار پار صالح به ره‌نوشت ز نعلش گرفته نقب * در قله‌اى كه ناقه ازو گشت آشكار چون زورق فلك به روانى گه لگام * چون لنگر زمين ز گرانى گه فسار