زورق ز آب ديده كن و در نشين از آنك * درياى آتشين تو دشوار معبرست
رخ پرسرشك كن چو فلك وقت شام از آنك * بر هجر روز اشك شفق نيز احمرست
از سرو تا به سوسن آزاد كس نماند * الا دلى كه بندهء شاه مظفرست
و له ايضا
سنبل بدميد از گل آن سرو و صنوبر * آباد صنوبر به چنان سنبل نوبر
او شاهد و آنگه نسب حور به كشمير * او حاضر و آنگه صفت سرو به كشمر
با صورت او باد شمر در كف مانى * با چهرهء او خاكفشان بر سر آزر
آن چشم كزو هوش حذر ماند و واله * آن لب كه ازو گوش گهر چيند و شكر
تو جزع همىخوانى و من جان منقش * تو لعل همىگويى و من عقل مصور
و له ايضا
چون خرقه گشت بر كتف شب رداى قار * شد غرق در غلالهء زر فرق كوهسار
من نيز هم سوار شدم بر براق عزم * چون كاروان شاه همىبرنهاد بار
در پيش من رهى كه ز تندى پشتههاش * اوهام را كريوهء كيوان نمود غار
از خار و سنگريزهء دستش خجل شده * زوبين تاب خورده و شمشير آبدار
مردمگداز گشته زمينش اثير شكل * نيزهگذار بوده سمومش شهابوار
تفته ز تاب مهر برينگونه دوزخى * كرده نوند من چو سمندر بر او گذار
گامى همىگذارد گشادهتر از اجل * اندر رهى درازتر از قد انتظار
راجع نبود عزمم اگر نه كفم بر او * در دم سال نامده بستى مهار پار
صالح به رهنوشت ز نعلش گرفته نقب * در قلهاى كه ناقه ازو گشت آشكار
چون زورق فلك به روانى گه لگام * چون لنگر زمين ز گرانى گه فسار