از در بستان چو باد نعرهزنان و نوان * خويشتن اندرفگند بلبل بىخويشتن
بوى گلستان بيافت گشت همانجا مقيم * چهرهء جانان بديد كرد همانجا وطن
چنگ فروزد بلند وين غزل آغاز كرد * كاى لب لعل تو را بنده عقيق يمن
مهرى اگر هست مهر نوشلب و بادهخوار * ماهى اگر هست ماه سرو قد و سيمتن
ريختهء لعل تو ساغر آب حيات * سوختهء زلف تو جوهر مشك ختن
روى تو و موى تو آنكه ازو گشتهاند * جامهدران خاص و عام موىكنان مرد و زن
روزى كز تيغ تيز حادثه گلگون كند * صورت آب بحار چهرهء خاك دمن
نيزهء گردان كنى در كف كوران عصا * جوشن و خفتان كنى در بر مردان كفن
شاها در صحن باغ باز خبر مىدهند * باده ز لعل مذاب قطره ز در عدن
سوى گلستان خرام وقت صبوحى بخواه * آنكه ازو پربهاست جام چو از جان بدن
رباعيّات
آبم كه همه حرير پوشيد تنم * ناسود ز خاييدن شكر دهنم
امروز به دلق و لقمهيى مرتهنم * اى گردش روزگار كورى كه منم
* * *