تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
از در بستان چو باد نعره‌زنان و نوان * خويشتن اندرفگند بلبل بىخويشتن بوى گلستان بيافت گشت همان‌جا مقيم * چهرهء جانان بديد كرد همان‌جا وطن چنگ فروزد بلند وين غزل آغاز كرد * كاى لب لعل تو را بنده عقيق يمن مهرى اگر هست مهر نوش‌لب و باده‌خوار * ماهى اگر هست ماه سرو قد و سيم‌تن ريختهء لعل تو ساغر آب حيات * سوختهء زلف تو جوهر مشك ختن روى تو و موى تو آنكه ازو گشته‌اند * جامه‌دران خاص و عام موىكنان مرد و زن روزى كز تيغ تيز حادثه گلگون كند * صورت آب بحار چهرهء خاك دمن نيزهء گردان كنى در كف كوران عصا * جوشن و خفتان كنى در بر مردان كفن شاها در صحن باغ باز خبر مىدهند * باده ز لعل مذاب قطره ز در عدن سوى گلستان خرام وقت صبوحى بخواه * آنكه ازو پربهاست جام چو از جان بدن

رباعيّات

آبم كه همه حرير پوشيد تنم * ناسود ز خاييدن شكر دهنم امروز به دلق و لقمه‌يى مرتهنم * اى گردش روزگار كورى كه منم
* * *