تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
دل‌بستهء روزگار پرزرق شدن * يا شيفتهء بقاى چون برق شدن چون مردم اندك آشنا در گرداب * دستى زدن‌ست و عاقبت غرق شدن
* * *
اى ديدهء شاهى به جمالت نگران * سر بر خط فرمان تو دارند سران خوش باش كه در دور جهان گذران * نازد به تو شاهى چو به شاهى دگران

173 اثير الدّين اخسيكتى

جامع حالات و كمالات بوده سخن‌دانيست والاتبار و سخن‌گويى عالىمقدار - در زمان او بعضى از ابناى زمان اشعار او را بر حكيم خاقانى ترجيح مىنهاده‌اند . بارى مولد او اخسيكت من اعمال فرغانهء تركستان است و ممدوحش اتابك ايلدگز و قزل ارسلان بن طغرل سلجوقى . گويند به سبب ارادت و اخلاص و خدمت جناب شيخ نجم الدّين الكبرى به مقامات عاليه رسيده به انزوا و انقطاع در خلخال سكونت گزيد تا رحلت يافت و كان ذلك فى سنهء 562 . ديوانش ديده شد با حكيم خاقانى شيروانى مباحثات و مناظرات بسيار داشته و اين اشعار از خيالات او گويند رحمة اللّه عليه :

من قصائده

گر مايه گيرد از رخت اى دلبر آفتاب * عاشق شود زمانه به صددل بر آفتاب از رشك جيب تو به درد صبح پيرهن * از وى چو بامداد برآرد سر آفتاب تا زلف مشكساى تو بر ماه تكيه زد * از غم شكسته دل شد چون مجمر آفتاب از رشك آفتاب رخت هر شبى چو شمع * با كام خشك باشد و چشم تر آفتاب ماندست جمله ديده برين منظر بلند * هر روز در نظارهء آن منظر آفتاب شب در رخ تو باده خورم تا ز عكس او * طالع شود چو مى ز لب ساغر آفتاب