آن نور دين و در دلش از جهل تيرگى * اين شمس ملك و پيشروش عقدهء ذنب
مرد از لقب به حد بلاغت كجا رسد * كز بهر حكم ظاهر مردم بود لقب
از زر مراد فايدهء اوست ور نه او * نزديك من زرست و به نزديك تو ذهب
بىنفس را چه روح بهيمى چه ناطقه * ديوانه را چه عقل غريزى چه مكتسب
بيمارىاى كه جهل نهد در نهاد كس * نه در عجم علاج پذيرد نه در عرب
در مدح ملك ارسلان مىگويد
چو آيد بهسوى حمل آفتاب * جهان را شود تازه عهد شباب
صبا بىخبروار در بوستان * ز رخسار گل در ربايد نقاب
خوش آيد درين وقت كردن صبوح * به آيد درين فصل بودن خراب
نگارى نشان پيش خود كز طرب * بگيرد صراحى و ريزد شراب
نه چون لعل او مى بود در قدح * نه چون روى او گل بود در حجاب
توانم رسيدن بدين آرزوى * و ليكن به اقبال مالك رقاب
خداوند گيتى ملك ارسلان * پناه همه ملك افراسياب
و له ايضا
اى سكهء سلطنت به نامت * شاهان جهان ستان غلامت
هم باز قضا مطيع امرت * هم مرغ قدر اسير دامت
صد ملك گرفته يك رسولت * صد قلعه گشاده يك پيامت
در مدح محمد بن محمد وزير سلطان گويد
به پاى دار صراحى كه گشت گاه سحر * يكى بريز و مرا ده يكى بريز و بخور
به رنگ و روى خودم ده شراب وقت صبوح * كه دى چو زلف تو بردم شبى دراز به سر