تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
آن نور دين و در دلش از جهل تيرگى * اين شمس ملك و پيشروش عقدهء ذنب مرد از لقب به حد بلاغت كجا رسد * كز بهر حكم ظاهر مردم بود لقب از زر مراد فايدهء اوست ور نه او * نزديك من زرست و به نزديك تو ذهب بىنفس را چه روح بهيمى چه ناطقه * ديوانه را چه عقل غريزى چه مكتسب بيمارىاى كه جهل نهد در نهاد كس * نه در عجم علاج پذيرد نه در عرب

در مدح ملك ارسلان مىگويد

چو آيد به‌سوى حمل آفتاب * جهان را شود تازه عهد شباب صبا بىخبروار در بوستان * ز رخسار گل در ربايد نقاب خوش آيد درين وقت كردن صبوح * به آيد درين فصل بودن خراب نگارى نشان پيش خود كز طرب * بگيرد صراحى و ريزد شراب نه چون لعل او مى بود در قدح * نه چون روى او گل بود در حجاب توانم رسيدن بدين آرزوى * و ليكن به اقبال مالك رقاب خداوند گيتى ملك ارسلان * پناه همه ملك افراسياب

و له ايضا

اى سكهء سلطنت به نامت * شاهان جهان ستان غلامت هم باز قضا مطيع امرت * هم مرغ قدر اسير دامت صد ملك گرفته يك رسولت * صد قلعه گشاده يك پيامت

در مدح محمد بن محمد وزير سلطان گويد

به پاى دار صراحى كه گشت گاه سحر * يكى بريز و مرا ده يكى بريز و بخور به رنگ و روى خودم ده شراب وقت صبوح * كه دى چو زلف تو بردم شبى دراز به سر