و له ايضا
ماه من تا جان و گوهر در شكر دارد نهان * ترك من تا ز آب و آتش بر قمر دارد نشان
آب و آتش دارم از ياد رخ او در ضمير * جان و گوهر دارم از وصف لب او بر زبان
از تب و آه سرشك و چهرهء من شمهيى * مىكند در چار موسم جنبش گردون عيان
تاب مهر اندر تموز و سير باد اندر شتا * فيض ابر اندر بهار و رنگ برگ اندر خزان
لب چو در ياقوت جان رخساره چون در باده شير * زلف چون بر لاله سنبل خط چو بر آتش دخان
زهرش اندر آب حيوان ناوكش برشست شست مست * روزش اندر تيرهشب پولادش اندر پرنيان
و له
ز آيينهء سپهر چو شد زنگ منجلى * خورشيد را طلوع ده اى ترك قنقلى
اى خال مشكبوى مگر مولعى به سحر * ور نه چرا مقيم سر چاه بابلى
اى لعل دلفروز به دل بردن و جواب * ترياكى و شرنگ و شرابى و حنظلى
و له ايضا
بنگر كه پر ز خنجر و الماس و جوشنست * طرف شمر كه بود پر از حله و حلى
بستان شد از حريف خريف آنچنان خرف * كش خار گلبنى كند و زاغ بلبلى