تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨

و له ايضا

ماه من تا جان و گوهر در شكر دارد نهان * ترك من تا ز آب و آتش بر قمر دارد نشان آب و آتش دارم از ياد رخ او در ضمير * جان و گوهر دارم از وصف لب او بر زبان از تب و آه سرشك و چهرهء من شمه‌يى * مىكند در چار موسم جنبش گردون عيان تاب مهر اندر تموز و سير باد اندر شتا * فيض ابر اندر بهار و رنگ برگ اندر خزان لب چو در ياقوت جان رخساره چون در باده شير * زلف چون بر لاله سنبل خط چو بر آتش دخان زهرش اندر آب حيوان ناوكش برشست شست مست * روزش اندر تيره‌شب پولادش اندر پرنيان

و له

ز آيينهء سپهر چو شد زنگ منجلى * خورشيد را طلوع ده اى ترك قنقلى اى خال مشكبوى مگر مولعى به سحر * ور نه چرا مقيم سر چاه بابلى اى لعل دل‌فروز به دل بردن و جواب * ترياكى و شرنگ و شرابى و حنظلى

و له ايضا

بنگر كه پر ز خنجر و الماس و جوشنست * طرف شمر كه بود پر از حله و حلى بستان شد از حريف خريف آن‌چنان خرف * كش خار گلبنى كند و زاغ بلبلى