و له ايضا
تا داده چشم مست تو را روزگار تيغ * بىاو نكرده بر سر مويى گذار تيغ
در خون روزگار شد اكنون و درخورست * تا مست را دگر ندهد روزگار تيغ
وصل تو گلبنيست درو بىشمار خار * چشم تو نرگسيست درو بىشمار تيغ
در جويبار چشم تو سروى و بىتو سرو * در جويبار چشم منست اى نگار تيغ
جانا به خاك پاى تو كز دست هجر تو * آن مىخورم كه ريخت گه كارزار تيغ
در مدح خواجه شمس الدّين وزير
درآمد از در من دوش مست خواب و خيال * نگار مهوشم آشفته زلف و شيفته حال
به گردن سر زلف و به گوشهء لب لعل * هزار خون حرام و هزار سحر هلال
چو زلف پرخم مشكينش بىقرار شدم * ز بسكه شيفته گشتم چو ديدم آن خطوخال
زند ز مشك سيه شكل زهره بر رخ ماه * كشد ز غاليه بر طرف آفتاب هلال
روان دانش و تركيب فضل و عالم علم * وجود جود و سحاب سخا و بحر نوال
فساد بگسلد از كون عالم ار فگند * هماى عاطفتش بر سپهر سايهء بال
تويى كه ذات تو را چشم روزگار نديد * بههيچوجه نظير و بههيچروى همال
سموم قهر تو گر سوى بحر و كان گذرد * كسى نيابد از ايشان مگر بدين منوال