تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥

و له ايضا

تا داده چشم مست تو را روزگار تيغ * بىاو نكرده بر سر مويى گذار تيغ در خون روزگار شد اكنون و درخورست * تا مست را دگر ندهد روزگار تيغ وصل تو گلبنيست درو بىشمار خار * چشم تو نرگسيست درو بىشمار تيغ در جويبار چشم تو سروى و بىتو سرو * در جويبار چشم منست اى نگار تيغ جانا به خاك پاى تو كز دست هجر تو * آن مىخورم كه ريخت گه كارزار تيغ

در مدح خواجه شمس الدّين وزير

درآمد از در من دوش مست خواب و خيال * نگار مهوشم آشفته زلف و شيفته حال به گردن سر زلف و به گوشهء لب لعل * هزار خون حرام و هزار سحر هلال چو زلف پرخم مشكينش بىقرار شدم * ز بس‌كه شيفته گشتم چو ديدم آن خطوخال زند ز مشك سيه شكل زهره بر رخ ماه * كشد ز غاليه بر طرف آفتاب هلال روان دانش و تركيب فضل و عالم علم * وجود جود و سحاب سخا و بحر نوال فساد بگسلد از كون عالم ار فگند * هماى عاطفتش بر سپهر سايهء بال تويى كه ذات تو را چشم روزگار نديد * به‌هيچ‌وجه نظير و به‌هيچ‌روى همال سموم قهر تو گر سوى بحر و كان گذرد * كسى نيابد از ايشان مگر بدين منوال