سواد زلف شبرنگش ز خط مشكبو معرب * حروف خط دلجويش ز خال عنبرين معجم
اسير آن سر و زلفم كه هم دردست و هم درمان * غلام آن خط سبزم كه هم ريشست و هم مرهم
و له ايضا
در سلك نظم گوهر مدح خدايگان * لطف حيات دارد و خاصيت روان
تركيب لفظ و دقت معنيش نزد عقل * سحرست بىمبالغه و وحى بىگمان
در مغز لفظ معنى رنگينش هر نفس * در صدر خط نقطهء مشكينش هر زمان
عقليست خالى از خلل شهوت و دماغ * روحيست صافى از صفت آتش [ و ] دخان
گر ز آنكه ز آسمان سخن آورد جبرئيل * من بردمش به مدحت صاحب بر آسمان
داراى شرق و غرب و نگهبان بر و بحر * خورشيد تاج و تخت خداوند انس و جان
هم در كمند بندگيش گردن سپهر * هم بر زمين سلطنتش چهرهء زمان
منشور حل و عقد ممالك در آستين * رخسار تاج و تخت سلاطين بر آستان
و له ايضا
سحر در بادام و معجز در شكر * آب حيوان در لب و جان در دهن
لؤلؤ و مرجان و جزعش را غلام * پرتو عيوق و شعرى و پرن
سنبل و سيب و گلش در باغ حسن * برده آب يوسف و چاه و رسن
دام مشكينش كمند آفتاب * سيب سيمينش پناه نسترن
نافهء مشكش هراسان از صبا * نرگس مستش گريزان از چمن
زلفش اندر پرنيان كرده مكان * خالش اندر گلستان جسته وطن
جزع او سرمايهء سحر حلال * لعل او پيرايهء درّ عدن