تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
سواد زلف شبرنگش ز خط مشك‌بو معرب * حروف خط دلجويش ز خال عنبرين معجم اسير آن سر و زلفم كه هم دردست و هم درمان * غلام آن خط سبزم كه هم ريش‌ست و هم مرهم

و له ايضا

در سلك نظم گوهر مدح خدايگان * لطف حيات دارد و خاصيت روان تركيب لفظ و دقت معنيش نزد عقل * سحرست بىمبالغه و وحى بىگمان در مغز لفظ معنى رنگينش هر نفس * در صدر خط نقطهء مشكينش هر زمان عقليست خالى از خلل شهوت و دماغ * روحيست صافى از صفت آتش [ و ] دخان گر ز آنكه ز آسمان سخن آورد جبرئيل * من بردمش به مدحت صاحب بر آسمان داراى شرق و غرب و نگهبان بر و بحر * خورشيد تاج و تخت خداوند انس و جان هم در كمند بندگيش گردن سپهر * هم بر زمين سلطنتش چهرهء زمان منشور حل و عقد ممالك در آستين * رخسار تاج و تخت سلاطين بر آستان

و له ايضا

سحر در بادام و معجز در شكر * آب حيوان در لب و جان در دهن لؤلؤ و مرجان و جزعش را غلام * پرتو عيوق و شعرى و پرن سنبل و سيب و گلش در باغ حسن * برده آب يوسف و چاه و رسن دام مشكينش كمند آفتاب * سيب سيمينش پناه نسترن نافهء مشكش هراسان از صبا * نرگس مستش گريزان از چمن زلفش اندر پرنيان كرده مكان * خالش اندر گلستان جسته وطن جزع او سرمايهء سحر حلال * لعل او پيرايهء درّ عدن