ز اشتياقم ريخت بر زر طلى از لعل مذاب * در وداعم گشت گلبرگ طرى بدر منير
بر گل از نرگس روان كرد او گلاب گرم و من * راندم از خون جگر سيلاب بر برگ زرير
برگرفتم زو دل و چون دولت آوردم به طبع * روى دل در قبلهء اقبال درگاه وزير
در صفت عمارت
هواى تو اى جنت روحپرور * فضاى تو اى كاخ خورشيد منظر
نظام جهان را چو عدلست موجب * نجوم فلك را چو مهرست سرور
نسيم هواى تو در جوف گردون * كند مركز خاك را گوى عنبر
نهادت چو جانست در صحن اركان * سوادت چو نورست در چشم اختر
سپهريست سقف تو در اوج رفعت * بهشتيست صحن تو در صدر كشور
ولى دور آن مانع جور گردون * ولى خاك اين ناقض آب كوثر
زهى صحن و سقف تو گيتى و گردون * زهى صاحب و صدر تو شمس و خاور
و له ايضا
وه كه پيدا مىكند هردم ز روز روشنش * فتنهاى در زلف شهرآشوب چشم پرفنش
هر سحر پيراهنى در بر قبا كرد آسمان * كافتابى سر برآورد از ره پيراهنش
كشتگان غمزه را لعلش روان بخشد بلى * لعل جان بخشد چو باشد آب حيوان معدنش
گفتمش جانا دلم سر در سر زلف تو كرد * گفت زين خونها فراوان بينى اندر گردنش
آه دوزخ تاب دريا سوز ناگهگير من * آه اگر بىمن سحرگاهى بگيرد دامنش