تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
ز اشتياقم ريخت بر زر طلى از لعل مذاب * در وداعم گشت گلبرگ طرى بدر منير بر گل از نرگس روان كرد او گلاب گرم و من * راندم از خون جگر سيلاب بر برگ زرير برگرفتم زو دل و چون دولت آوردم به طبع * روى دل در قبلهء اقبال درگاه وزير

در صفت عمارت

هواى تو اى جنت روح‌پرور * فضاى تو اى كاخ خورشيد منظر نظام جهان را چو عدلست موجب * نجوم فلك را چو مهرست سرور نسيم هواى تو در جوف گردون * كند مركز خاك را گوى عنبر نهادت چو جانست در صحن اركان * سوادت چو نورست در چشم اختر سپهريست سقف تو در اوج رفعت * بهشتيست صحن تو در صدر كشور ولى دور آن مانع جور گردون * ولى خاك اين ناقض آب كوثر زهى صحن و سقف تو گيتى و گردون * زهى صاحب و صدر تو شمس و خاور

و له ايضا

وه كه پيدا مىكند هردم ز روز روشنش * فتنه‌اى در زلف شهرآشوب چشم پرفنش هر سحر پيراهنى در بر قبا كرد آسمان * كافتابى سر برآورد از ره پيراهنش كشتگان غمزه را لعلش روان بخشد بلى * لعل جان بخشد چو باشد آب حيوان معدنش گفتمش جانا دلم سر در سر زلف تو كرد * گفت زين خونها فراوان بينى اندر گردنش آه دوزخ تاب دريا سوز ناگه‌گير من * آه اگر بىمن سحرگاهى بگيرد دامنش