تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
زورقى از نور و دريايى ز ظلمت همچنانك * راى دستور آورد بدخواه جاهش در ضمير آب آن دريا ز تاب زلف جانان مستعار * تاب آن زورق ز نور روى دلبر مستنير ماه مهرافروز من در كاروان آورد روى * زلف و ابرو چون كمان و غمزه و بالا چو تير زلف چون بر لاله سنبل خط چو بر آتش دخان * لب چو در ياقوت جان رخسار چون در باده شير رخ صبوح اندر بهار و لب شراب اندر صبوح * خط عبير اندر گلستان زلف تاب اندر عبير گفت كاى در عشق من قولت سقيم و عهد سست * گفت كاى در كار خود رايت جوان و بخت پير در چنين فصلى كه گويى ز التهاب مهر داد * جنبش گردون مزاج باد را طبع اثير جوشن ماهى ز گرمى هوا در عين آب * همچنان سوزد كه اندر شعلهء آتش حرير كوه آهن دجلهء سيماب شد بر وى چو تافت * برق تيغ آفتاب اندر ميان ماه تير مىروى راهى كه بر خاك و هواش از تير و تيغ * شاه مار اندر سقر ناليد تنّين در سعير كرد چون كردم اساس عذرهاى خوشگوار * گشت چون گشتم به گرد نكته‌هاى دلپذير نرگسش را از تحير نار دل پروين‌فشان * فندقش را از تعجب نظم پروين دستگير