و له ايضا
ترك من چون طرهء عنبرشكن پرچين كند * عرصهء چين را ز چين طره مشكآگين كند
مهر مارافساى را بر نارون جولان دهد * مار مهرانگيز را بر نسترن پرچين كند
نرگس سيرابش اندر باغ حسن از ميل كفر * هم ز گل بتخانه سازد هم ز سنبل چين كند
تا گلش را نافهء مشك ختن بستر شود * سنبلش را تودهء برگ سمن بالين كند
لالهء خودروى را در سايهء عنبر كشد * سنبل سيراب را پيرايهء نسرين كند
و له ايضا
تازه و خرمست چون رخ يار * صحن گيتى ز رنگ و بوى بهار
دشت را از زمرّدست بساط * كوه را پرزبرجدست كنار
چتر بيجاده منبع لؤلؤست * تخت پيروزه معدن دينار
جنبش باد و ساحت چمنست * طيرهء چين و غيرت فرخار
برگ نسرين و شاخ شمشادند * رخ زيبا و طرهء دلدار
عقد لؤلؤ نموده در ياقوت * تنگ شكر گشاده در گفتار
آب حيوانش در دو گوشهء لعل * نظم پروينش در دو دانهء نار
سمنش رخ كشيده در سنبل * سنبلش پى فگنده در گلنار
رخش از زلف ماه در عقرب * زلفش از چهره مار در گلزار
مار او در پناه بدر منير * ماه او در نقاب مشك تتار
سنبلش همچو هندويى در تاب * نرگسش همچو جادويى خونخوار
ساحرى نيممست عربده جوى * هندويى پيچپيچ آينهدار
و له
دوش چون برزد سر از جيب افق بدر منير * زورق زرين شتابان گشت در درياى قير