تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢

و له ايضا

ترك من چون طرهء عنبرشكن پرچين كند * عرصهء چين را ز چين طره مشك‌آگين كند مهر مارافساى را بر نارون جولان دهد * مار مهرانگيز را بر نسترن پرچين كند نرگس سيرابش اندر باغ حسن از ميل كفر * هم ز گل بتخانه سازد هم ز سنبل چين كند تا گلش را نافهء مشك ختن بستر شود * سنبلش را تودهء برگ سمن بالين كند لالهء خودروى را در سايهء عنبر كشد * سنبل سيراب را پيرايهء نسرين كند

و له ايضا

تازه و خرمست چون رخ يار * صحن گيتى ز رنگ و بوى بهار دشت را از زمرّدست بساط * كوه را پرزبرجدست كنار چتر بيجاده منبع لؤلؤست * تخت پيروزه معدن دينار جنبش باد و ساحت چمنست * طيرهء چين و غيرت فرخار برگ نسرين و شاخ شمشادند * رخ زيبا و طرهء دلدار عقد لؤلؤ نموده در ياقوت * تنگ شكر گشاده در گفتار آب حيوانش در دو گوشهء لعل * نظم پروينش در دو دانهء نار سمنش رخ كشيده در سنبل * سنبلش پى فگنده در گلنار رخش از زلف ماه در عقرب * زلفش از چهره مار در گلزار مار او در پناه بدر منير * ماه او در نقاب مشك تتار سنبلش همچو هندويى در تاب * نرگسش همچو جادويى خونخوار ساحرى نيم‌مست عربده جوى * هندويى پيچ‌پيچ آينه‌دار

و له

دوش چون برزد سر از جيب افق بدر منير * زورق زرين شتابان گشت در درياى قير