در تحقيق و حكمت فرمايد
سحرگه در جهان جان به عون مبدع اشيا * مسافت قطع مىكردم ز لا تا حضرت الا
جهان را مركزى ديدم محيطش دور پرگارى * كه كردى آخر هر دور از دور دگر مبدا
كواكب را چنان ديدم روان بر صفحهء گردون * كه از سيماب گويى چند در مىدانى از مينا
يكى چون كاسهء سيمين ميان نيلگون وادى * يكى چون زورق زرين درون نيلگون دريا
يكى چون لعلفام آتش ولى در آبگون مجمر * يكى چون زمردين ساغر ولى پر ز آتشين صهبا
يكى چون جوهر سيماب در زرنيخگون پنگان * يكى چون لالهء نعمان يكى چون لؤلؤ لالا
از ايشان چون گذر كردم به معنى عالمى ديدم * كه اجرام سماوى را مدبر بود ز استيلا
بساطش بىزمين خرم فضايش بىهوا دلكش * ازو هم بىخبر واقف ازو هم بىصور زيبا
وراى آن جهان ديگر سپهرى نامور ديدم * كه بودى آفرينش را فرود قدر او مأوا
به قوت آخرين جوهر به جوهر اولين قوت * به برهان علت معنى به معنى حكمت اسما
به او قايم همه اعراض و او در معرض عرفان * همه محتاج عون او و او در عين استغنا
از آنجا چون گذر كردم ز حيرت واديى ديدم * زوال عقل را مولد كمال عشق را منشا