خواهى اطلس بپوش و خواهى دلق * با خدا باش در ميانهء خلق
ذكر بىفكر علم بىعملست * دل بىعشق چشم با سبلست
به جوى عجب در ترازوى آز * هيچ باشد هزارساله نماز
تا تو را آز شيشه در بارست * از تو تا دوست راه بسيارست
خانه خالى بود حضور دهد * تن خالى فروغ نور دهد
دل شبزندهدار زنده بود * قالب خفته سرفكنده بود
تا به چند از مقام رابعه لاف * اى كم از زن زنخ مزن به گزاف
تن درندهست و روح دارنده * عقل مر هر دو را نگارنده
جامهء كون را علم عقلست * روح لوح آمد و قلم عقلست
عرش رحمان دلست اگر دانى * دل باقى نه اين دل فانى
سر ايمان كه پيچدرپيچست * گرنه تصديق دل بود هيچست
نظر دل چو بر كمال بود * عشق دانند و عشق حال بود
گر دعا جمله مستجاب شدى * هردمى عالمى خراب شدى
چند ازين هاىوهوى بىدردان * رنگ مردى و بوى نامردان
پى تقليد رفتن از كوريست * در هركس زدن ز بىزوريست
من درين كوچه خانهيى دارم * هم ازين دام دانهيى دارم
مىتوانم به وقت زراقى * مار تلبيس را شدن راقى
ليكن از اهل راز مىترسم * زان نظرهاى باز مىترسم
سخن ما ز بهر گفتن بود * گهر ما ز بهر سفتن بود
هم ببايد سخن بگفت آخر * مشك را چون توان نهفت آخر
مشك ما خالصست بوى كند * عاشق مست هاىوهوى كند
اوحدى شصت سال سختى ديد * تا شبى روى نيكبختى ديد
سر گفتار ما مجازى نيست * باز كن ديده كاين به بازى نيست
سالها چون فلك به سر گشتم * تا فلكوار ديدهور گشتم
بر سر پاى چله داشتهام * وان نه از بهر زلّه داشتهام
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 356
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٥٦