تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
خواهى اطلس بپوش و خواهى دلق * با خدا باش در ميانهء خلق ذكر بىفكر علم بىعملست * دل بىعشق چشم با سبل‌ست به جوى عجب در ترازوى آز * هيچ باشد هزارساله نماز تا تو را آز شيشه در بارست * از تو تا دوست راه بسيارست خانه خالى بود حضور دهد * تن خالى فروغ نور دهد دل شب‌زنده‌دار زنده بود * قالب خفته سرفكنده بود تا به چند از مقام رابعه لاف * اى كم از زن زنخ مزن به گزاف تن درنده‌ست و روح دارنده * عقل مر هر دو را نگارنده جامهء كون را علم عقلست * روح لوح آمد و قلم عقلست عرش رحمان دلست اگر دانى * دل باقى نه اين دل فانى سر ايمان كه پيچ‌درپيچست * گرنه تصديق دل بود هيچست نظر دل چو بر كمال بود * عشق دانند و عشق حال بود گر دعا جمله مستجاب شدى * هردمى عالمى خراب شدى چند ازين هاىوهوى بىدردان * رنگ مردى و بوى نامردان پى تقليد رفتن از كوريست * در هركس زدن ز بىزوريست من درين كوچه خانه‌يى دارم * هم ازين دام دانه‌يى دارم مىتوانم به وقت زراقى * مار تلبيس را شدن راقى ليكن از اهل راز مىترسم * زان نظرهاى باز مىترسم سخن ما ز بهر گفتن بود * گهر ما ز بهر سفتن بود هم ببايد سخن بگفت آخر * مشك را چون توان نهفت آخر مشك ما خالصست بوى كند * عاشق مست هاىوهوى كند اوحدى شصت سال سختى ديد * تا شبى روى نيكبختى ديد سر گفتار ما مجازى نيست * باز كن ديده كاين به بازى نيست سالها چون فلك به سر گشتم * تا فلك‌وار ديده‌ور گشتم بر سر پاى چله داشته‌ام * وان نه از بهر زلّه داشته‌ام