دلسياهى دهند و رخ زردى * بهل اين سرخ و سبز اگر مردى
خوردن آب گرم و سبزهء خشك * خون بسوزاندت چو نافه و مشك
بتپرستى ز مىپرستى به * مردن عاقلان ز مستى به
گرچه در هر دو منع و دفعى هست * هم شراب اى پسر كه نفعى هست
خوردن باده گر شود ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار
تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى
چند گويى كه باده غم ببرد * دين و دنيا ببين كه هم ببرد
بهتر از غم كدام يار بود * كو شب و روز برقرار بود
آب زمزم گرت كند سرمست * رو بشوى از حلال بودن دست
هركه را عشق او خراب كند * فارغ از بنگ و از شراب كند
تا تو رخت و سراى را دانى * به خداى ار خداى را دانى
چه نهى مال بهر فرزندان * كه به ايشان نمىرسد چندان
زن مستور شمع خانه بود * زن شوخ آفت زمانه بود
طاق بايد شدن از آن جفتى * كه همى خيز داند و خفتى
حكايت در زحمت نسوان
پسرى با پدر به زارى گفت * كه مرا يار شو به همسر و جفت
گفت بابا . . . كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه
در . . . گر بگيردت عسسى * بهلد كو گرفته چون تو بسى
زن بگيرى تو را رها نكند * ور تو نگذاريش چها نكند
از من و مادرت نگيرى پند * چند ديديم و نيز ديدى چند
آن رها كن كه آب و هيمه نماند * ريش بابا ببين كه نيمه نماند
آب كارت مبر كه گردى پير * كار اين آب را تو سهل مگير
بهترين ميوهيى ز باغ تو اوست * راستى روشنى چراغ تو اوست
او نماند چراغ تيره شود * خاطرت كند و چشم خيره شود