تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
دل‌سياهى دهند و رخ زردى * بهل اين سرخ و سبز اگر مردى خوردن آب گرم و سبزهء خشك * خون بسوزاندت چو نافه و مشك بت‌پرستى ز مىپرستى به * مردن عاقلان ز مستى به گرچه در هر دو منع و دفعى هست * هم شراب اى پسر كه نفعى هست خوردن باده گر شود ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى چند گويى كه باده غم ببرد * دين و دنيا ببين كه هم ببرد بهتر از غم كدام يار بود * كو شب و روز برقرار بود آب زمزم گرت كند سرمست * رو بشوى از حلال بودن دست هركه را عشق او خراب كند * فارغ از بنگ و از شراب كند تا تو رخت و سراى را دانى * به خداى ار خداى را دانى چه نهى مال بهر فرزندان * كه به ايشان نمىرسد چندان زن مستور شمع خانه بود * زن شوخ آفت زمانه بود طاق بايد شدن از آن جفتى * كه همى خيز داند و خفتى

حكايت در زحمت نسوان

پسرى با پدر به زارى گفت * كه مرا يار شو به همسر و جفت گفت بابا . . . كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه در . . . گر بگيردت عسسى * بهلد كو گرفته چون تو بسى زن بگيرى تو را رها نكند * ور تو نگذاريش چها نكند از من و مادرت نگيرى پند * چند ديديم و نيز ديدى چند آن رها كن كه آب و هيمه نماند * ريش بابا ببين كه نيمه نماند آب كارت مبر كه گردى پير * كار اين آب را تو سهل مگير بهترين ميوه‌يى ز باغ تو اوست * راستى روشنى چراغ تو اوست او نماند چراغ تيره شود * خاطرت كند و چشم خيره شود