در سرت اوست عقل و در رخ رنگ * در كمر سيم و در ترازو سنگ
. . . گورست وندران لحدى * صحبت آن عذاب هر احدى
آلت شهوت تو كور افتاد * زنده زان بىكفن به گور افتاد
زن ناپارسا مگير به مفت * اگر از بهر نسل خواهى جفت
شير شيرويه چون حرام افتاد * خنجرش را پدر نيام افتاد
شير بدخلق تخم شر باشد * شير بدكاره خود بتر باشد
مكن اى خواجه بر غلامان جور * كه به يكسان نگشت خواهد دور
به ز فرزند بد غلامى نيك * كه برآرد ز خواجه نامى نيك
« راستى كن كه راستان رستند * در جهان راستان قوىدستند »
گر حكيمى دروغسار مباش * با كژ و با دروغ يار مباش
چند باشى به اين و آن نگران * پند گير از گذشتن دگران
واعظت مرگ همنشينان بس * اوستادت فراق اينان بس
چون ندانى ز خود سفر كردن * بايدت در جهان گذر كردن
چند در خانقاه دود كنى * سفرى كن مگر كه سود كنى
چون توان برد نقد درويشان * جز به دريوزه از در ايشان
بردبارى كن و قناعت و زهر * تا ز دلها قبول يا بى و بهر
گشت كار طريقت آشفته * شد جهان از مجردان رفته
كوش تا بىحضور دم نزنى * در زمين خدا قدم نزنى
چون روى نرم باش و آهسته * تا نگردند خاكيان خسته
مردمى چيست ستر پوشيدن * پهلوانى به خير كوشيدن
حكمت و نيك و بد چو در غيبست * عيب كردن ز زيركان عيبست
هزل آب رخت فروريزد * وز فزونيش دشمنى خيزد
آنكه عيب تو گفت يار تو اوست * وانكه پوشيده داشت مار تو اوست
دوستى از درم خريده مجو * پردهدارى ز پس دريده مجو
راه معنى به اسب و زين نروند * جز بدل در طريق دين نروند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 355
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٥٥