تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
در سرت اوست عقل و در رخ رنگ * در كمر سيم و در ترازو سنگ . . . گورست وندران لحدى * صحبت آن عذاب هر احدى آلت شهوت تو كور افتاد * زنده زان بىكفن به گور افتاد زن ناپارسا مگير به مفت * اگر از بهر نسل خواهى جفت شير شيرويه چون حرام افتاد * خنجرش را پدر نيام افتاد شير بدخلق تخم شر باشد * شير بدكاره خود بتر باشد مكن اى خواجه بر غلامان جور * كه به يكسان نگشت خواهد دور به ز فرزند بد غلامى نيك * كه برآرد ز خواجه نامى نيك « راستى كن كه راستان رستند * در جهان راستان قوىدستند » گر حكيمى دروغ‌سار مباش * با كژ و با دروغ يار مباش چند باشى به اين و آن نگران * پند گير از گذشتن دگران واعظت مرگ همنشينان بس * اوستادت فراق اينان بس چون ندانى ز خود سفر كردن * بايدت در جهان گذر كردن چند در خانقاه دود كنى * سفرى كن مگر كه سود كنى چون توان برد نقد درويشان * جز به دريوزه از در ايشان بردبارى كن و قناعت و زهر * تا ز دلها قبول يا بى و بهر گشت كار طريقت آشفته * شد جهان از مجردان رفته كوش تا بىحضور دم نزنى * در زمين خدا قدم نزنى چون روى نرم باش و آهسته * تا نگردند خاكيان خسته مردمى چيست ستر پوشيدن * پهلوانى به خير كوشيدن حكمت و نيك و بد چو در غيبست * عيب كردن ز زيركان عيبست هزل آب رخت فروريزد * وز فزونيش دشمنى خيزد آنكه عيب تو گفت يار تو اوست * وانكه پوشيده داشت مار تو اوست دوستى از درم خريده مجو * پرده‌دارى ز پس دريده مجو راه معنى به اسب و زين نروند * جز بدل در طريق دين نروند