تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
هم خلف نام و هم خليفه‌نسب * نه به بازى شدى خليفه رسب ذات حق را مهينه اسمى تو * گنج تقديس را طلسمى تو به بدن درج اسم ذات شدى * به قوا مظهر صفات شدى قالبت قبه‌ايست الّاهى * ليك از حبه‌يى نه آگاهى صنع را برترين نمونه تويى * خط بىچون و بىچگونه تويى گاه عبدى و گاه معبودى * چه عجب چون غلام محمودى بيش ازين گر دو حرف برخوانى * ترسمت برجهى كه سبحانى اى كه بر ملك و مملكت شاهى * عدل كن گر ز ايزد آگاهى

در صفت عدالت

عدل بىعلم بيخ و بر نكند * حكم بىعدل و علم اثر نكند شاه كو عدل و داد پيشه كند * پادشاهيش بيخ و ريشه كند بر قوىپنجه دست كين مگشاى * بر ضعيف و زبون كمين مگشاى كاين يكى گر سگست گرگ شود * و آن به قصد تو سربزرگ شود هيچ در وقت تندى و تيزى * ميل و رغبت مكن به خونريزى عادلى سايهء خدا باشى * ور نه از سايه هم جدا باشى

فى الحكاية

رفت كسرا ز خط شهر به دشت * با سواران ز هر طرف مىگشت گلشنى ديد تازه و خندان * تر و نازك چو خط دلبندان پر ز نارنج و نار باغى خوش * زير هر برگ او چراغى خوش گفت آب از كدام جويستش * كه بدين‌گونه رنگ و بويستش باغبانش ز دور ناظر بود * داد پاسخ كه نيك حاضر بود گفت عدل تو داد آب او را * زان نبيند كسى خراب او را شاه باشد به روز عدل چو باغ * مر شب فتنه را وزير چراغ