هم خلف نام و هم خليفهنسب * نه به بازى شدى خليفه رسب
ذات حق را مهينه اسمى تو * گنج تقديس را طلسمى تو
به بدن درج اسم ذات شدى * به قوا مظهر صفات شدى
قالبت قبهايست الّاهى * ليك از حبهيى نه آگاهى
صنع را برترين نمونه تويى * خط بىچون و بىچگونه تويى
گاه عبدى و گاه معبودى * چه عجب چون غلام محمودى
بيش ازين گر دو حرف برخوانى * ترسمت برجهى كه سبحانى
اى كه بر ملك و مملكت شاهى * عدل كن گر ز ايزد آگاهى
در صفت عدالت
عدل بىعلم بيخ و بر نكند * حكم بىعدل و علم اثر نكند
شاه كو عدل و داد پيشه كند * پادشاهيش بيخ و ريشه كند
بر قوىپنجه دست كين مگشاى * بر ضعيف و زبون كمين مگشاى
كاين يكى گر سگست گرگ شود * و آن به قصد تو سربزرگ شود
هيچ در وقت تندى و تيزى * ميل و رغبت مكن به خونريزى
عادلى سايهء خدا باشى * ور نه از سايه هم جدا باشى
فى الحكاية
رفت كسرا ز خط شهر به دشت * با سواران ز هر طرف مىگشت
گلشنى ديد تازه و خندان * تر و نازك چو خط دلبندان
پر ز نارنج و نار باغى خوش * زير هر برگ او چراغى خوش
گفت آب از كدام جويستش * كه بدينگونه رنگ و بويستش
باغبانش ز دور ناظر بود * داد پاسخ كه نيك حاضر بود
گفت عدل تو داد آب او را * زان نبيند كسى خراب او را
شاه باشد به روز عدل چو باغ * مر شب فتنه را وزير چراغ