در ذوق و وجد گويد
نيست صافى مهل كه جوش كنم * جام دردم بده كه نوش كنم
مطرب آخر تو نيز شادم كن * زان فراموش عهد يادم كن
گرچه هرگز نكرد ياد از من * آن پريچهره ياد باد از من
ياد او كن ولى به نام دگر * تا بنوشيم چند جام دگر
او چو دشمن همىكشد زارم * من به شادى كه دوستى دارم
گر كشيدم به زلف او دستى * مست بودم مگير بر مستى
گر شود مجلس تو زين مى گرم * بعد ازينت نيايد از كس شرم
چو نهى پيش پخته بادهء خام * پخته را نيز پخته بايد جام
اندكى گر بنوشى از جامم * بشناسى كه پخته يا خامم
نرود نيست پيش هستى من * پادشاهيست تنگدستى من
خوردم از عشق ساغرى ريزان * مىروم اينك اوفتان خيزان
گر تو با من ستم كنى ور داد * منم و عشق هرچه بادا باد
فى التحقيق و الحكمه
باشد از عشق قوت مردان * آب و نان چيست قوت بىدردان
ما چه و در چه پايهايم همه * چون نه نوريم سايهايم همه
تو از آنجا چو سايه زانى دور * كه نهاى همچو سايه در پى نور
اصل نزديك و اصل دور يكيست * ما همه سايهايم نور يكيست
باز آنها كه پيش ما نورند * از حقيقت چو سايه مهجورند
چون نهاد تو آسمانى شد * صورتت سربهسر معانى شد
نه زمين بر تو راه داند بست * نه فلك بر تو نيز يابد دست
نامهء ايزدى تو سربسته * باز كن بند نامه آهسته
اى كتاب مبين ببين خود را * بازدان از هزار آن صد را
خويشتن را نمىشناسى قدر * ور نه بس محتشم كسى اى صدر