تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١

در ذوق و وجد گويد

نيست صافى مهل كه جوش كنم * جام دردم بده كه نوش كنم مطرب آخر تو نيز شادم كن * زان فراموش عهد يادم كن گرچه هرگز نكرد ياد از من * آن پريچهره ياد باد از من ياد او كن ولى به نام دگر * تا بنوشيم چند جام دگر او چو دشمن همىكشد زارم * من به شادى كه دوستى دارم گر كشيدم به زلف او دستى * مست بودم مگير بر مستى گر شود مجلس تو زين مى گرم * بعد ازينت نيايد از كس شرم چو نهى پيش پخته بادهء خام * پخته را نيز پخته بايد جام اندكى گر بنوشى از جامم * بشناسى كه پخته يا خامم نرود نيست پيش هستى من * پادشاهيست تنگدستى من خوردم از عشق ساغرى ريزان * مىروم اينك اوفتان خيزان گر تو با من ستم كنى ور داد * منم و عشق هرچه بادا باد

فى التحقيق و الحكمه

باشد از عشق قوت مردان * آب و نان چيست قوت بىدردان ما چه و در چه پايه‌ايم همه * چون نه نوريم سايه‌ايم همه تو از آنجا چو سايه زانى دور * كه نه‌اى همچو سايه در پى نور اصل نزديك و اصل دور يكيست * ما همه سايه‌ايم نور يكيست باز آنها كه پيش ما نورند * از حقيقت چو سايه مهجورند چون نهاد تو آسمانى شد * صورتت سربه‌سر معانى شد نه زمين بر تو راه داند بست * نه فلك بر تو نيز يابد دست نامهء ايزدى تو سربسته * باز كن بند نامه آهسته اى كتاب مبين ببين خود را * بازدان از هزار آن صد را خويشتن را نمىشناسى قدر * ور نه بس محتشم كسى اى صدر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 351 | رضا قليخان هدايت