بر كرسى وجود چو لوحيست دل ز نور * بر وى نوشته سرّ خدايى خداى دل
گر دل به مذهب تو جز اين گوشت پاره نيست * قصاب جو كه به ز تو داند بهاى دل
دل بختييست بسته بر او مهد كبريا * وين عقل و نطق و جان همه زنگ و دراى دل
كيخسرو آن كسيست كه حال جهان بديد * در نور جام روشن گيتىنماى دل
چون آفتاب عشق برآمد تو بنگرى * جانها چو ذره رقصكنان در هواى دل
نقد تو زير سكهء معنى كجا نهند * چون آهن تو زر نشد از كيمياى دل
سرپوش جسم گر ز سر جان برافگنى * فيض ازل نزول كند در فضاى دل
فى النصيحه
كمتر ز مور و مار شناس آن گروه را * كز بهر مور و مار تن خويش پرورند
« گرگ اجل پياپى ازين گله مىبرد * وين گله را نگر كه چه آسوده مىچرند »
* * *
فرزند بندهايست خدا را غمش مخور * تو كيستى كه به ز خدا بندهپرورى
گر مقبلست گنج سعادت براى اوست * ور مدبرست رنج زيادت چه مىبرى
رباعى
اى آمده گريان تو و خندان همهكس * وز آمدن تو گشته شادان همهكس
امروز چنان بزى كه فردا چو روى * خندان تو برون روى و گريان همهكس