تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
بر كرسى وجود چو لوحيست دل ز نور * بر وى نوشته سرّ خدايى خداى دل گر دل به مذهب تو جز اين گوشت پاره نيست * قصاب جو كه به ز تو داند بهاى دل دل بختييست بسته بر او مهد كبريا * وين عقل و نطق و جان همه زنگ و دراى دل كيخسرو آن كسيست كه حال جهان بديد * در نور جام روشن گيتىنماى دل چون آفتاب عشق برآمد تو بنگرى * جانها چو ذره رقص‌كنان در هواى دل نقد تو زير سكهء معنى كجا نهند * چون آهن تو زر نشد از كيمياى دل سرپوش جسم گر ز سر جان برافگنى * فيض ازل نزول كند در فضاى دل

فى النصيحه

كمتر ز مور و مار شناس آن گروه را * كز بهر مور و مار تن خويش پرورند « گرگ اجل پياپى ازين گله مىبرد * وين گله را نگر كه چه آسوده مىچرند »
* * *
فرزند بنده‌ايست خدا را غمش مخور * تو كيستى كه به ز خدا بنده‌پرورى گر مقبلست گنج سعادت براى اوست * ور مدبرست رنج زيادت چه مىبرى

رباعى

اى آمده گريان تو و خندان همه‌كس * وز آمدن تو گشته شادان همه‌كس امروز چنان بزى كه فردا چو روى * خندان تو برون روى و گريان همه‌كس