تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
از طور صفات برگذشته * وز ذروهء ذات برگذشته آوازهء « ارجعى » شنيده * در راه رضا به جان دويده يك دل همه از صفاى و يك فن * يك روح بدند ليك چل تن مستان همه از نسيم تسنيم * در صدق و صفا سليم و تسليم مانندهء موسى و براهيم * در آتش و آب رفته بىبيم هم شربت محرمى چشيده * هم خدمت همدمى كشيده هشيار خداى و مست هر مست * والاى وصال و پست هر پست ناخواسته رؤيت مكانى * نشنيده جواب « لن‌ترانى » در ديدهء سر جمال ديده * اسرار به گوش جان شنيده زان فرقه به فرق روح‌گردان * رفتم به مقام چارمردان ديدم به حظيره‌يى موافق * قومى همه عاشقان صادق از ناله چو ناى جفت زارى * وز مويه چو موى در نزارى آنها كه درين ديار بودند * فرمان‌بر اين چهار بودند مستغرق ذوق و شوق بودند * ليكن به چهار جوق بودند

صفت نفس عاشقه

اندر تن خويش گشته هركس * طاوس و خروس زاغ و كركس پس ديده به نور ديدهء حال * زنده همه را به نور افعال چون گشت دلم به نور آن جمع * تابنده بسان پرتو شمع زان طايفه نيز خرم و شاد * بىواسطه درگذشتم آزاد ديدم به مدينه‌اى اذا تمّ * يك مرد مؤخر و مقدم

صفت نفس فقيره و نعت حضرت رسول ( ص )

مانند چراغ و ماه روشن * ليكن چو شب سياه جوشن چون ماه چراغ با سياهى * بگرفته ز ماه تا به ماهى