از طور صفات برگذشته * وز ذروهء ذات برگذشته
آوازهء « ارجعى » شنيده * در راه رضا به جان دويده
يك دل همه از صفاى و يك فن * يك روح بدند ليك چل تن
مستان همه از نسيم تسنيم * در صدق و صفا سليم و تسليم
مانندهء موسى و براهيم * در آتش و آب رفته بىبيم
هم شربت محرمى چشيده * هم خدمت همدمى كشيده
هشيار خداى و مست هر مست * والاى وصال و پست هر پست
ناخواسته رؤيت مكانى * نشنيده جواب « لنترانى »
در ديدهء سر جمال ديده * اسرار به گوش جان شنيده
زان فرقه به فرق روحگردان * رفتم به مقام چارمردان
ديدم به حظيرهيى موافق * قومى همه عاشقان صادق
از ناله چو ناى جفت زارى * وز مويه چو موى در نزارى
آنها كه درين ديار بودند * فرمانبر اين چهار بودند
مستغرق ذوق و شوق بودند * ليكن به چهار جوق بودند
صفت نفس عاشقه
اندر تن خويش گشته هركس * طاوس و خروس زاغ و كركس
پس ديده به نور ديدهء حال * زنده همه را به نور افعال
چون گشت دلم به نور آن جمع * تابنده بسان پرتو شمع
زان طايفه نيز خرم و شاد * بىواسطه درگذشتم آزاد
ديدم به مدينهاى اذا تمّ * يك مرد مؤخر و مقدم
صفت نفس فقيره و نعت حضرت رسول ( ص )
مانند چراغ و ماه روشن * ليكن چو شب سياه جوشن
چون ماه چراغ با سياهى * بگرفته ز ماه تا به ماهى