تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠

در ذكر مقامات نفس اماره گويد

شهرى ديدم عظيم ناخوش * بگرفته هواش دود آتش پرديو و دد و تهى ز مردم * بومش همه جاى مار و كژدم تركى زالى به قوت و قهر * با صباغى امير آن شهر ديدم شده بر فراز كوهى * بر صورت آدمى گروهى چون دير همه نشسته بر شير * افعى در كف به جاى شمشير در لجهء آز چون نهنگان * بر قلهء كوه چون پلنگان بر طاق نهاده بهر ناموس * هريك قفس خروس و طاوس جمله سه سر و دو روى و يك‌چشم * مرد خور و خواب و شهوت و خشم صوفى صورت وليك چون صوف * كافى همت وليك چون كوف گفتار درشت نرم كرده * هنگامهء سرد گرم كرده بس گفته دروغ از پى زر * هر لحظه بر ايزد و پيمبر پيران رضيع و از مريدان * جمع آمده‌شان بسى مريدان چون اين همه يك‌به‌يك بديدم * در حال ز پير بر رسيدم كاينان چه كسند و اين چه شهرست * وز دانش و عقلشان چه بهرست گفتا كه ديار غافلانست * بگذر كه نه جاى عاقلانست دوزخ كه همىشنيدى اينست * زقّوم و عذاب او چنينست در قهر و سياستند مقهور * وز حبّ رياستند مغرور كرديم كرانه زان حوالى * زان قوم شديم دور حالى چون باد صبا به جان شتابان * پويان شب و روز در بيابان

در صفت نفس مطمئنهء قدسيه و مقامات روحانيه

تا از پس رنجهاى بىمر * كرديم گذر به شهر ديگر شهرى ديدم چو خلد خرم * اهلش همه شادمان و بىغم دين را همه جامع و جوامع * آرام گرفته در صوامع