در ذكر مقامات نفس اماره گويد
شهرى ديدم عظيم ناخوش * بگرفته هواش دود آتش
پرديو و دد و تهى ز مردم * بومش همه جاى مار و كژدم
تركى زالى به قوت و قهر * با صباغى امير آن شهر
ديدم شده بر فراز كوهى * بر صورت آدمى گروهى
چون دير همه نشسته بر شير * افعى در كف به جاى شمشير
در لجهء آز چون نهنگان * بر قلهء كوه چون پلنگان
بر طاق نهاده بهر ناموس * هريك قفس خروس و طاوس
جمله سه سر و دو روى و يكچشم * مرد خور و خواب و شهوت و خشم
صوفى صورت وليك چون صوف * كافى همت وليك چون كوف
گفتار درشت نرم كرده * هنگامهء سرد گرم كرده
بس گفته دروغ از پى زر * هر لحظه بر ايزد و پيمبر
پيران رضيع و از مريدان * جمع آمدهشان بسى مريدان
چون اين همه يكبهيك بديدم * در حال ز پير بر رسيدم
كاينان چه كسند و اين چه شهرست * وز دانش و عقلشان چه بهرست
گفتا كه ديار غافلانست * بگذر كه نه جاى عاقلانست
دوزخ كه همىشنيدى اينست * زقّوم و عذاب او چنينست
در قهر و سياستند مقهور * وز حبّ رياستند مغرور
كرديم كرانه زان حوالى * زان قوم شديم دور حالى
چون باد صبا به جان شتابان * پويان شب و روز در بيابان
در صفت نفس مطمئنهء قدسيه و مقامات روحانيه
تا از پس رنجهاى بىمر * كرديم گذر به شهر ديگر
شهرى ديدم چو خلد خرم * اهلش همه شادمان و بىغم
دين را همه جامع و جوامع * آرام گرفته در صوامع