تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
كرده همه خويش را ملامت * فارغ ز غرامت و ندامت زان حال به دل چو حال كردم * از پير دگر سؤال كردم كاينها چه كسند و اين چه جايست * مانا كه نعيم جان‌فزايست گفتا كه مقام زاهدانست * و آرامگه مجاهدانست اما ز صفاى روح پرنور * در نور خودند جمله مغرور زان مرتبه نيز درگذشتم * ره شيب و فراز درنوشتم بر خط خطر همىدويديم * تا باز به مأمنى رسيديم ديدم خوش‌تر ز شهر پيشين * آراسته مسكنى نو آيين آنان كه در آن مقيم بودند * دو بهره درو حكيم بودند چون ديده بر آن بصير كردم * رخ باز به‌سوى پير كردم گفتا كه سواد نعمتست اين * لا بلكه بلاد حكمتست اين زان ناحيه نيز بىتجسم * كرديم گذر به صد تبسم

در صفت حضرت قدس اكبر

ناگاه پديد گشت باغى * بر هر ورق از گلى چراغى در باغ بسى درخت زيبا * در پيش درخت تخت ديبا در پهلوى تخت كرده محراب * در زير درخت چشمهء آب بر لاله و مرغزار هردم * پرنالهء مرغ‌زار هردم بد مشغله‌ها ز بانگ بلبل * بد مشعله‌ها ز لاله و گل بر هر طرفى هزار غرفه * بر هر غرفه هزار طرفه ساقى به ميان خويد و لاله * افگنده نبيد در پياله صحنش ز صفا حديقهء نور * سقفش به صفت شقيقهء نور پير آنجا بر سرير بنشست * بر مسند خود خطير بنشست گفتا كه مقام من كه روحم * بل عقلم و روح را فتوحم آن سدرهء منتها كه خواندى * اينست كزو عجب بماندى