كرده همه خويش را ملامت * فارغ ز غرامت و ندامت
زان حال به دل چو حال كردم * از پير دگر سؤال كردم
كاينها چه كسند و اين چه جايست * مانا كه نعيم جانفزايست
گفتا كه مقام زاهدانست * و آرامگه مجاهدانست
اما ز صفاى روح پرنور * در نور خودند جمله مغرور
زان مرتبه نيز درگذشتم * ره شيب و فراز درنوشتم
بر خط خطر همىدويديم * تا باز به مأمنى رسيديم
ديدم خوشتر ز شهر پيشين * آراسته مسكنى نو آيين
آنان كه در آن مقيم بودند * دو بهره درو حكيم بودند
چون ديده بر آن بصير كردم * رخ باز بهسوى پير كردم
گفتا كه سواد نعمتست اين * لا بلكه بلاد حكمتست اين
زان ناحيه نيز بىتجسم * كرديم گذر به صد تبسم
در صفت حضرت قدس اكبر
ناگاه پديد گشت باغى * بر هر ورق از گلى چراغى
در باغ بسى درخت زيبا * در پيش درخت تخت ديبا
در پهلوى تخت كرده محراب * در زير درخت چشمهء آب
بر لاله و مرغزار هردم * پرنالهء مرغزار هردم
بد مشغلهها ز بانگ بلبل * بد مشعلهها ز لاله و گل
بر هر طرفى هزار غرفه * بر هر غرفه هزار طرفه
ساقى به ميان خويد و لاله * افگنده نبيد در پياله
صحنش ز صفا حديقهء نور * سقفش به صفت شقيقهء نور
پير آنجا بر سرير بنشست * بر مسند خود خطير بنشست
گفتا كه مقام من كه روحم * بل عقلم و روح را فتوحم
آن سدرهء منتها كه خواندى * اينست كزو عجب بماندى