زانست توقفم درين بوم * كاينست مرا مقام معلوم
چون قصهء عذر خويش برخواند * كز هيبت احتراق واماند
بهر حق و حرمت شعاعش * كردم به گه شدن وداعش
در صفت نفس راضيه
تنها دادم به راه پس دل * مىكردم منزلى دو منزل
تا گشت پديد روزى از دور * شهرى خوش و جانفزاى و پرنور
ايمن ز نوايب زمانى * خالى ز شوايب مكانى
گردون شده مركز محيطش * اختر شده نقطهء بسيطش
معدود در آن طرف تنى چند * از هستى خود بريده پيوند
افزون ز چهارصد نبودند * جز فارغ نيك و بد نبودند
سوزنده و نورناك چون شمع * وز تفرقه جمع گشته در جمع
چون حلقه و جوقشان بديدم * وان رفعت و ذوقشان بديدم
نزديك شدم سلام كردم * در زاويهيى مقام كردم
هرچند كه درّ نطق سفتم * وز شيوهء دل حديث گفتم
زان طايفه خود نداد يكتن * اندر دوسه روز پاسخ من
نشناخت كسم و گر كه بشناخت * از شوق كسى به من نپرداخت
زان ناحيه نيز هم براندم * وان طايفه را به جاى ماندم
در صفت نفس مرضيه
رفتم پس از آن مقام پويان * در عالم غيب غيبجويان
همچون ماهى در آب تشنه * از شست فراق خورده دشنه
مستهلك شستوشوى گشته * مستغرق جستوجوى گشته
تا گشت پديد باز از غيب * شهرى خوش و جانفزاى و بىعيب
اندك قومى در آن مجاور * اندكتر از آن مقام ديگر