تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
زان‌ست توقفم درين بوم * كاينست مرا مقام معلوم چون قصهء عذر خويش برخواند * كز هيبت احتراق واماند بهر حق و حرمت شعاعش * كردم به گه شدن وداعش

در صفت نفس راضيه

تنها دادم به راه پس دل * مىكردم منزلى دو منزل تا گشت پديد روزى از دور * شهرى خوش و جانفزاى و پرنور ايمن ز نوايب زمانى * خالى ز شوايب مكانى گردون شده مركز محيطش * اختر شده نقطهء بسيطش معدود در آن طرف تنى چند * از هستى خود بريده پيوند افزون ز چهارصد نبودند * جز فارغ نيك و بد نبودند سوزنده و نورناك چون شمع * وز تفرقه جمع گشته در جمع چون حلقه و جوقشان بديدم * وان رفعت و ذوقشان بديدم نزديك شدم سلام كردم * در زاويه‌يى مقام كردم هرچند كه درّ نطق سفتم * وز شيوهء دل حديث گفتم زان طايفه خود نداد يك‌تن * اندر دوسه روز پاسخ من نشناخت كسم و گر كه بشناخت * از شوق كسى به من نپرداخت زان ناحيه نيز هم براندم * وان طايفه را به جاى ماندم

در صفت نفس مرضيه

رفتم پس از آن مقام پويان * در عالم غيب غيب‌جويان همچون ماهى در آب تشنه * از شست فراق خورده دشنه مستهلك شست‌وشوى گشته * مستغرق جست‌وجوى گشته تا گشت پديد باز از غيب * شهرى خوش و جانفزاى و بىعيب اندك قومى در آن مجاور * اندكتر از آن مقام ديگر