تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
فكرت به دلت چو دردمد صور * از ظلمت تن جدا شود نور در گور تنت چو شد مصور * دم‌دم صفت نكير و منكر بينى ز حضور غفلت خويش * در خود دو فرشتهء نكوكيش از تفرقه روز نشر بينى * جمعيت خويش حشر بينى از خلق نكو ثواب يا بى * وز سيرت بد عقاب يا بى رضوان كنى از اميد معلوم * مالك شودت ز بيم مفهوم از هاويهء هوا شوى دور * وز راضيهء رضا برى نور پا بر سر اين و آن نهى زود * وز هر دوجهان برون جهى زود نه جسم و نه جان نه جاى ماند * تو نيست شوى خداى ماند يا بى ز فنا بقاى مطلق * بينى ز بقا لقاى مطلق

خطاب به انسان گرفتار در عالم طبيعت

چندين چه بوى مقيم زندان * برخيز و مقام كن به بستان تا آب روان و سبزه بينى * در سايهء گلبنان نشينى تا بلبله‌ها كشى پر از مل * بر بوى گل و سماع بلبل از چاه بر آبه جاه پيوند * وانگاه برو به گاه پيوند تو طوطى طوبى آشيانى * عيبست كه در قفس بمانى كوثر ز براى تو نهاده * تو مست چنين ز درد باده سرمايهء تو ملك چه داند * وز پايهء تو فلك چه داند قدر تو كسى چو من شناسد * كه اهليت بت شمن شناسد نوميد مشو كه در سرايت * گنجيست نهاده زير پايت آن گنج كه داد از آن نشان رب * ك « انّى معكم و نحن اقرب » گنجى نبود كز آن برنجى * رنجى بكش و بجوى گنجى تا شربت امر خورده باشى * زان باطيه خمر خورده باشى روحست كه پادشاى گنجست * طبعست كه اژدهاى گنجست