فكرت به دلت چو دردمد صور * از ظلمت تن جدا شود نور
در گور تنت چو شد مصور * دمدم صفت نكير و منكر
بينى ز حضور غفلت خويش * در خود دو فرشتهء نكوكيش
از تفرقه روز نشر بينى * جمعيت خويش حشر بينى
از خلق نكو ثواب يا بى * وز سيرت بد عقاب يا بى
رضوان كنى از اميد معلوم * مالك شودت ز بيم مفهوم
از هاويهء هوا شوى دور * وز راضيهء رضا برى نور
پا بر سر اين و آن نهى زود * وز هر دوجهان برون جهى زود
نه جسم و نه جان نه جاى ماند * تو نيست شوى خداى ماند
يا بى ز فنا بقاى مطلق * بينى ز بقا لقاى مطلق
خطاب به انسان گرفتار در عالم طبيعت
چندين چه بوى مقيم زندان * برخيز و مقام كن به بستان
تا آب روان و سبزه بينى * در سايهء گلبنان نشينى
تا بلبلهها كشى پر از مل * بر بوى گل و سماع بلبل
از چاه بر آبه جاه پيوند * وانگاه برو به گاه پيوند
تو طوطى طوبى آشيانى * عيبست كه در قفس بمانى
كوثر ز براى تو نهاده * تو مست چنين ز درد باده
سرمايهء تو ملك چه داند * وز پايهء تو فلك چه داند
قدر تو كسى چو من شناسد * كه اهليت بت شمن شناسد
نوميد مشو كه در سرايت * گنجيست نهاده زير پايت
آن گنج كه داد از آن نشان رب * ك « انّى معكم و نحن اقرب »
گنجى نبود كز آن برنجى * رنجى بكش و بجوى گنجى
تا شربت امر خورده باشى * زان باطيه خمر خورده باشى
روحست كه پادشاى گنجست * طبعست كه اژدهاى گنجست