تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
مىباش گه نماز حاضر * مىبين حق را به ديدهء سر ور نه بارى بدان به تحقيق * كو مىبيند تو را به تصديق هر كو به نماز راز بشتافت * توفيق حضور دوست دريافت گر شربت دوستى نخوردى * چرخ اين همه دور خود نگردى پس اختر و چرخ عاشقانند * افلاك همه موافقانند با عقل ز عشق كم توان گفت * بىسر سخن از قدم توان گفت از چرخ سخن مگو كه مردان * باشند وراى چرخ گردان چون خاك مشو ز باد عاجز * زين آتش خوى آبگون دز آخر چه كند كراى گفتار * زين پير كبودپوش مكار انگار كه نيست مرغزارى * پندار كه نيست جويبارى مشتى حيوان نحس بدرام * همواره در او گرفته آرام مأمور و مسخرند هموار * مجبور و مدبرند در كار اشكال فلك همه فريبست * اشكال مكن كز آن شكيبست بشناس تو مشكل از مشكّل * تا حل شودت به جمله مشكل علمى كه درو همىنمانى * آن به كه ندانى و نخوانى زودا كه ز گور تن برآيى * وز كلبهء خاك بر سر آيى مرگست قيامت اى خردمند * بشنو سخن و قبول كن پند مىدان به يقين كه چون به مردى * با خود بردى هرآنچه بردى از جسم چو روح شد كم‌وكاست * آن لحظه قيامت تو برخاست از پنجهء پنج حس چو رستى * وز شش در شش‌جهت چو جستى نه چشمهء شمس تيره باشد * نه ديدهء ماه خيره باشد دنيى ز طفيل خواجه دنييست * چون تو مردى چه هست و چه نيست صوفى چو رسد به استقامت * مكشوف شود بر او قيامت چون پيش اجل بمرد درويش * در خود بيند قيامت خويش چون نفس شد استقامت تو * آن لحظه بود قيامت تو