مىباش گه نماز حاضر * مىبين حق را به ديدهء سر
ور نه بارى بدان به تحقيق * كو مىبيند تو را به تصديق
هر كو به نماز راز بشتافت * توفيق حضور دوست دريافت
گر شربت دوستى نخوردى * چرخ اين همه دور خود نگردى
پس اختر و چرخ عاشقانند * افلاك همه موافقانند
با عقل ز عشق كم توان گفت * بىسر سخن از قدم توان گفت
از چرخ سخن مگو كه مردان * باشند وراى چرخ گردان
چون خاك مشو ز باد عاجز * زين آتش خوى آبگون دز
آخر چه كند كراى گفتار * زين پير كبودپوش مكار
انگار كه نيست مرغزارى * پندار كه نيست جويبارى
مشتى حيوان نحس بدرام * همواره در او گرفته آرام
مأمور و مسخرند هموار * مجبور و مدبرند در كار
اشكال فلك همه فريبست * اشكال مكن كز آن شكيبست
بشناس تو مشكل از مشكّل * تا حل شودت به جمله مشكل
علمى كه درو همىنمانى * آن به كه ندانى و نخوانى
زودا كه ز گور تن برآيى * وز كلبهء خاك بر سر آيى
مرگست قيامت اى خردمند * بشنو سخن و قبول كن پند
مىدان به يقين كه چون به مردى * با خود بردى هرآنچه بردى
از جسم چو روح شد كموكاست * آن لحظه قيامت تو برخاست
از پنجهء پنج حس چو رستى * وز شش در ششجهت چو جستى
نه چشمهء شمس تيره باشد * نه ديدهء ماه خيره باشد
دنيى ز طفيل خواجه دنييست * چون تو مردى چه هست و چه نيست
صوفى چو رسد به استقامت * مكشوف شود بر او قيامت
چون پيش اجل بمرد درويش * در خود بيند قيامت خويش
چون نفس شد استقامت تو * آن لحظه بود قيامت تو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 338
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٣٨