تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
مغلوبش كن كه رسته باشى * وز غالب كشته خسته باشى لا حول بدان كنند مردم * تا ديو شود ز نزدشان گم تا ديوى و طرفه اينكه لا حول * زين سانت روان شدست بر قول گر مىجويى ز ديو پرهيز * لا حول مكن ز خويش بگريز آن لحظه ز ديو رسته باشى * كز شهوت نفس جسته باشى گر زان كه برون گريزد از راه * ديو از اثر « اعوذ باللّه » هستند درين جهان مكار * ديوان « اعوذ » گوى بسيار

و له ايضا

بد جان تو در وصال جانان * در كوكبهء جمال جانان در مجلس عشق شاد و سرمست * جام مى و زلف يار در دست ناگاه فگند كردگارش * در عالم تن به اضطرارش در باغ به اختيار بلبل * خالى نشود ز سغبهء گل نحل از شكفته جدا نگردد * سيمرغ ز قاف وا نگردد عاشق ز صبوح كى شكيبد * صوفى ز فتوح كى شكيبد چون جان تو زان سراچهء پاك * افتاد درين دريچهء خاك يك‌دم ز مشاهده جدا ماند * از خلد و نعيم و روح واماند اين نسيان را بهانه آمد * وان عصيان را نشانه آمد در حقهء لاجورد افلاك * يك مهره‌شناس مركز خاك در قبضهء امر خالق الناس * شكل فلك و زمىست قسطاس قبضه‌ست فلك زبانه آتش * با دست عمود آسمان كش يك پلهء او ز آب پاك است * يك پلهء ديگرش ز خاكست وز آن حق و عالمست ميزان * موزون گهر و نبات و حيوان سرمايهء آفرينش اينست * پيرايهء اهل بينش اينست ذات تو كه هم برين نشانست * ميزان جهان جسم و جانست