مغلوبش كن كه رسته باشى * وز غالب كشته خسته باشى
لا حول بدان كنند مردم * تا ديو شود ز نزدشان گم
تا ديوى و طرفه اينكه لا حول * زين سانت روان شدست بر قول
گر مىجويى ز ديو پرهيز * لا حول مكن ز خويش بگريز
آن لحظه ز ديو رسته باشى * كز شهوت نفس جسته باشى
گر زان كه برون گريزد از راه * ديو از اثر « اعوذ باللّه »
هستند درين جهان مكار * ديوان « اعوذ » گوى بسيار
و له ايضا
بد جان تو در وصال جانان * در كوكبهء جمال جانان
در مجلس عشق شاد و سرمست * جام مى و زلف يار در دست
ناگاه فگند كردگارش * در عالم تن به اضطرارش
در باغ به اختيار بلبل * خالى نشود ز سغبهء گل
نحل از شكفته جدا نگردد * سيمرغ ز قاف وا نگردد
عاشق ز صبوح كى شكيبد * صوفى ز فتوح كى شكيبد
چون جان تو زان سراچهء پاك * افتاد درين دريچهء خاك
يكدم ز مشاهده جدا ماند * از خلد و نعيم و روح واماند
اين نسيان را بهانه آمد * وان عصيان را نشانه آمد
در حقهء لاجورد افلاك * يك مهرهشناس مركز خاك
در قبضهء امر خالق الناس * شكل فلك و زمىست قسطاس
قبضهست فلك زبانه آتش * با دست عمود آسمان كش
يك پلهء او ز آب پاك است * يك پلهء ديگرش ز خاكست
وز آن حق و عالمست ميزان * موزون گهر و نبات و حيوان
سرمايهء آفرينش اينست * پيرايهء اهل بينش اينست
ذات تو كه هم برين نشانست * ميزان جهان جسم و جانست