تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
آدم دم روح بردبارست * ابليس دل ستيزه‌كارست تن عارف جان نشد به تلبيس * گفتند نكرد سجده ابليس چون در ره حق نبود خاكى * در آتش جست كبرناكى آدم ز ابليس جان و دل ديد * ابليس ز آدم آب و گل ديد چون صورت آدم صفى ديد * گل ديد چو معنيش خفى ديد او را گل و خاك تيره پنداشت * معنيش كه نور بود بگذاشت در آينه عكس خويشتن ديد * نور دل‌وجان نديد تن ديد چون دور ز دولت خرد بود * پنداشت كه آدم‌ست خود بود يك بود چو كاژ بد دو پنداشت * پس فرع گرفت و اصل بگذاشت نشگفت چو كاژ يك‌دو بيند * پس فرع بر اصل برگزيند در دانش آدمى بود ژاژ * جز كژبينى ز ديدهء كاژ ابليس هوا بديد خود را * گل ديد نه آدم و خرد را زان گفت كه نار بهتر از گل * كو ديد گل سياه نه دل ور نى كه دل چو حور ديدى * كى گل ديدى كه نور ديدى لعنت دورى بود به معنى * معنى بايد تو را نه دعوى چون دور ز عقل دوربين ماند * در هستى خويشتن لعين ماند ملعون شد و بر كرانه افتاد * هرچند كه در ميانه افتاد از نقطه محيطسان برون ماند * در پاى ستيزه سرنگون ماند وين طرف اگرچه بر كنارست * بر خطهء روح شهريارست آدم ز دو چيز شد مصور * ابليس يكيست زان دو گوهر تو زين دو جهت به سست‌عهدى * دجال مباش باش مهدى نارى تو اگر جدا ز نورى * ملعونى اگر ز اصل دورى لعنت چه كنى بر آنكه هزمان * مى بر زندت سر از گريبان تا هست تن تو هست ابليس * اندر رگ تو چو خون به تلبيس ابليس مكش چو رام باشد * در بند كنش تمام باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 336 | رضا قليخان هدايت