آدم دم روح بردبارست * ابليس دل ستيزهكارست
تن عارف جان نشد به تلبيس * گفتند نكرد سجده ابليس
چون در ره حق نبود خاكى * در آتش جست كبرناكى
آدم ز ابليس جان و دل ديد * ابليس ز آدم آب و گل ديد
چون صورت آدم صفى ديد * گل ديد چو معنيش خفى ديد
او را گل و خاك تيره پنداشت * معنيش كه نور بود بگذاشت
در آينه عكس خويشتن ديد * نور دلوجان نديد تن ديد
چون دور ز دولت خرد بود * پنداشت كه آدمست خود بود
يك بود چو كاژ بد دو پنداشت * پس فرع گرفت و اصل بگذاشت
نشگفت چو كاژ يكدو بيند * پس فرع بر اصل برگزيند
در دانش آدمى بود ژاژ * جز كژبينى ز ديدهء كاژ
ابليس هوا بديد خود را * گل ديد نه آدم و خرد را
زان گفت كه نار بهتر از گل * كو ديد گل سياه نه دل
ور نى كه دل چو حور ديدى * كى گل ديدى كه نور ديدى
لعنت دورى بود به معنى * معنى بايد تو را نه دعوى
چون دور ز عقل دوربين ماند * در هستى خويشتن لعين ماند
ملعون شد و بر كرانه افتاد * هرچند كه در ميانه افتاد
از نقطه محيطسان برون ماند * در پاى ستيزه سرنگون ماند
وين طرف اگرچه بر كنارست * بر خطهء روح شهريارست
آدم ز دو چيز شد مصور * ابليس يكيست زان دو گوهر
تو زين دو جهت به سستعهدى * دجال مباش باش مهدى
نارى تو اگر جدا ز نورى * ملعونى اگر ز اصل دورى
لعنت چه كنى بر آنكه هزمان * مى بر زندت سر از گريبان
تا هست تن تو هست ابليس * اندر رگ تو چو خون به تلبيس
ابليس مكش چو رام باشد * در بند كنش تمام باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 336
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٣٦